تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 735

مساهمون:

ص٧٣٥
كه شرم ندارى كه با وجود مهلقا كه در كنارت نشسته است و در چنين مقامى تو ديگرى را به ياد مىآورى ؟ اما فيروز شاه از آن فراغت داشت و به غير از عين الحيات هيچ كس و هيچ چيزش در خاطر نمىآمد و با خود ميگفت ، شعر :
ما به غير از يار اول كس نمىگيريم يار * اختيار اولين نيك است كرديم اختيار « 1 »
مهلقا در سخن درآمد و گفت اى ايرانى من با تو و تو با ديگران مشغولى ! اين گريه و زارى تو از بهر چيست ؟ من شاه‌زادهء كوه قافم ، پدرم ملك خناس جنى است ، پسر ملك شطلاط كه در كوه سماوات تختگاه او بوده است ؛ اكنون هفت پسر دارد كه برادران مادرى من‌اند ، يكى شهنشاه پريست كه پادشاه كوه سبز پوشانست و چهارصد هزار پرى سبزپوش در فرمان دارد ؛ و يكى ديگر طوطى شاه پريست كه پادشاه دربند كوه لاجورد است ؛ و ديگر تاج الملوك پريست كه پادشاه كوه كهرباست ؛ و يكى ديگر سيف الملوك است كه پادشاه كوه عقيق است و سپاه چهارصد هزار پرى سرخ‌پوش دارد ، و يكى ديگر شهريار است [ كه ] پادشاه كوه بلور است و چهارصد هزار پرى سفيدپوش در فرمان دارد ؛ و يكى ديگر قمراس پريست [ كه ] پادشاه چهارصد هزار پرى سياه‌پوش است و در بند ششم از آن اوست ؛ و يكى ديگر ملك قبير است كه پادشاه كوه قير است ؛ و خواهر مادرم مروحه پريست كه مادر روحانه است . من با اين همه اتباع و خويشاوندان و پدر و مادر و خصمان و دشمنان در پيش تو بنشسته‌ام بىترس و بىخوف و ترا خواهان و ترا جويان و با تو مشغول ، روا باشد كه ترا از من فراغت باشد و به ياد ديگرى باشى و از غايت بىصبرى مىگريى و يك زمان تحمل نمىكنى ؟ فيروز شاه چون اين سخن بشنيد گريه‌اش زيادت شد و در ميان گريه گفت اى خداوند و مخدومم ، آنچه گفتى صدچندان و بلك هزار چندانى ، اما دنيا خانهء نام و ناموس است و جاى ننگ و نام است ، من چندين سال در عالم تيغ زدم و زحمتها كشيدم و جواب دشمنان گفتم و بىاختيار از ميان ايشان جدا شدم ، پدر و مادر را و خواهر را
هامش
( 1 ) - شعر از اوحدى مراغه‌اى است .