آن خون سياوش از خم جم * چون تيغ فراسياب درده
تا جرعه اديمگون كند خاك * آن لعل سهيل تاب درده
ساقيان شراب ناب در گردش درآوردند و مطربان در رامشگرى درآمدند و زهرهطبعان بسان ناهيد چنگ و بربط مىنواختند و از تار آن تار دل را غذا و جانرا شربت ميدادند و جام مى لعلى در گردش درآوردند ، شعر :
ساقى بيار شيشهء مى تا بهم خوريم * كز چرخ شيشه باز جگرخون چو ساغريم
كشتيست جام باده و غم بحر پر ز موج * كشتى روانه ساز كزين بحر بگدريم
چون مجلس گرم شد ، جايى آنچنان خوش و محبوب و دلكش ، فيروز شاه بىقرار و مهلقا در پىكار ، فيروز شاه دم بدم آه سرد مىكشيد و آب گرم مىريخت ، كه غريب بود و در مقام عجب بازمانده بود . مهلقا آن دست بلورين چون شوشهء سيمين فراز كرد و جام از دست ساقى بستد و در پيش فيروز شاه داشت و گفت اى شاه ايران و اى سلطان ابن سلطان ، اينجام بستان به ياد آنكسى كه اول و آخرش يكى باشد . فيروز شاه دست مهلقا را ببوسيد و آن جام مى بستاد ، اما در خاطرش آمد كه با عين الحيات شرطى كرده بود و عهدى بسته بود كه بر تو يار ديگر نگزينم و دوست ديگر نگيرم ، اكنون با ديگرى نشسته بود و مى لعلى ميكشيد « 1 » و او را در فراق گداشته بود . فيروز شاه بىاختيار آب از ديده روان كرد و قطرات غمام بر عارض چون رخام بباريد ، بيت :
لولو از نرگس فرو باريد و گل را آب داد * و ز تگرگ روحپرور مالش عناب داد
چون در درياى ديده بر صحيفهء رخسارهء فيروز شاه دوان شد و آب محبت از چشمهء چشم در گلستان رخسارهء او ريزان شد و آن علامت درد فراق و غايت اشتياق بود ، مهلقا و روحانهء پرى چون آن حالت را بديدند بدانستند كه حالتى است . روحانه را معلوم بود كه اين گريه و زارى شاهزاده را موجب چيست . لب مىگزيد و سر مىجنبانيد
هامش
( 1 ) - در اصل : ميكشد .