لابد كه مبتلاى غم و اندوه شدى ! فيروز شاه گفت نديده بودم و نشناخته بودم ، از بىخردى و بىعقلى كردم ، اكنون كه به خدمت رسيدم از جمله غمها رهيدم . من بعد سروجان و عمر و زندگانى را فداى تو كنم و ترا مخدوم و خداوندگار خود دانم ، تا باشم مهرت از دل نگدارم ، بيت :
نشناختمت ز روى معنى * عيبم مكن الغريب اعمى
مهلقا بخنديد و دست فيروز شاه گرفت و بر آن تخت زرين و مسند رنگين برآمد و فيروز شاه را در پهلوى خود بنشاند و بر طرف ديگر روحانه قرار گرفت . پس آن چهل دختر پرى به زانو درآمدند و مجلس شاهانه بياراستند و دست بسازها كردند . آواز سرود و ترانه و چنگ و عود و دف و نى برآمد ، بعد ز آن بادهء گلگون در جام لعلگون در گردش درآوردند ، آتشى كه چون بر طبيعت دست يابد ، گلستان عارض را آب دهد و گوهرى كه چون هوا از بوى او بهره گيرد خطى چون خط دلبران بر نافهء مشك و بيضهء كافور كشد ، و اگر جرعهء او بر خاك رسد چون عنبر تر سرشته شود .
شعر :
چهرهء ساقى چنان در عكس او پيدا شود * راست پندارى پرى در شاخ مرجان شد نهان
جام مرواريدگون چون جام ياقوتين ازو * ور چه اصل او زمردگون پديد آيد بكان
نيست مهر و ماه و مشكوبان ، ازو آمد پديد * رنگ ماه و نور مهر و طبع مشك و بوى بان
دل از غايت فرح سلسلهء بىصبرى مىجنبانيد و از دست ساقيان سبكروح راح دمادم ميخواست ، بيت :
در حجلهء جام آسمانگون * آن دختر آفتاب درده
ياقوت بلور حقه پيش آر * ز آن آتش چون گلاب درده