تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 732

مساهمون:

ص٧٣٢
آفتابى پديد گشت از دور * كآسمان ناپديد گشت از نور گرد بر گرد او چو حور و پرى * صد هزاران ستارهء سحرى هر شكر پاره شمعى اندر دست * شكر و شمع خوش بود پيوست پر سهى سرو گشت كاخ همه * شب چراغان [ و ] چون چراغ همه آن پرى رخ پياله‌يى در دست * رفت و بر بزمگاه خويش نشست
راوى داستان چنين روايت كند كه چون فيروز شاه آن دختر ماه‌رو را بديد ، آن چشمهاى مخمور را و آن حور و نور را و آن عارض گلگون و هيأت موزون [ را ] ، در كوه بلور آن مايهء سرور و در قصر زرين آن كوه سيمين را بديد ، فيروز شاه متحير و متغير گرديد ؛ دل در طپيدن و روح در جهيدن درآمد ، به كلى از دست رفت و خود را فراموش كرد . با چشم تر و رنگ زرد و دل بيمار و آه سرد پيش رفت و در نزد آن مايهء ناز خدمت كرد و قد چون الف را دال كرد . بهزار زبان مدح و ثنا گفت و اين چند بيت در مدح مهلقاى پرى به زبان درى گفت ، شعر :
اى عارض تو چون گل و زلف تو چو سنبل * من شيفته و فتنه بر آن سنبل و آن گل زلفين تو قير است برانگيخته از عاج * رخسار تو شير است برآميخته با مل بر دانهء لعلست ترا نقطهء عنبر * بر گوشهء ماهست ترا خوشهء سنبل تو سال و مه از غنج خرامنده چو كبكى * من روزوشب از درد خروشنده چو بلبل « 1 »
مهلقا از گوشهء چشم در فيروز شاه نگاه كرد ؛ بهزار لطف فيروز شاه را پرسش كرد و گفت اى شاه‌زاده از تنهايى چونى كه از فراق عزيزان ديگرگونى ؟ فيروز شاه گفت ، چنانك تقدير خداست نه چنانك ارادت ماست ! به اميد وصال يك سال نگرانى كشيدم تا اكنون كه به خدمت شاه‌زادهء كوه قاف رسيدم و شرف خدمت بانوى بانوان و سلطان پريان دريافتم ، هرچند كه مدتى در باديهء حيرت بسرگردانى دويدم . مهلقا گفت اى گويندهء بىقول و اى جويندهء بىجهد ، خوددارى كردى و تكبر نمودى
هامش
( 1 ) - شعر از عبد الواسع جبلى است .