منظور چشم عاشقان ، مقبول دل عارفان ، گلدستهء باغ بهشت ، حورنژاد عنبرسرشت ، طاوس باغ دلبرى و طوطى شكرشكن ماه و پرى ، اينك آمد ! زينهار و هزار زينهار كه طريق ادب و وظيفهء حرمت چگونه گوش دارى كه اين سعادت كس را نبوده است و اين دولت غنيمت شمرى . فيروز شاه گفت اى خواهر مهربان و اى بانوى ايوان ، كجاست آنچه گفتى ؟ گفت برخيز كه آمد . شاهزاده برخاست و ديده برگماشت . در برابر حجرهيى زرين بود ، از ناگاه به حكم إله جمعى دختران پرىزاد چون زهره و مشترى ، چون شمعهاى تابان و چون گلهاى الوان و چون ماه و پروين و چون طاوس رنگين همه گلعذار و ماهديدار ، سيمساق و ابروطاق ، مشكينبوى و سنبلموى ، كبك رفتار و شكرگفتار ، تنگدهان و موىميان ، سروبالا و خورشيدلقا ، نيكوروى و حورخوى ، نكتهگوى و فتنهجوى ، جمله تاجهاى زرين مرصع بر سر نهاده و جامهاى ملون پوشيده و خلخالهاى زرين در ساقهاى بلورين انداخته و عنبرچهاى مرصع در گردن انداخته ، و گيسوان چون عنبر تر در قفا فروگداشته ، و بعضى سازهاى مختلف از چنگ و عود و رباب و دف و ناى در دست گرفته ، و بعضى ديگر طبقهاى زرين و سيمين پر از نعمتهاى الوان بر سر نهاده ، و بعضى عودسوز و مجمرهاى زرين بر دست گرفته ، به آيين تمام درآمدند و خدمت ميكردند و ميگدشتند .
مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه در ميان آن دختران پرىزاد دخترى پرىزادى چون ماه در ميان ستارگان و چون آفتاب درخشان و چون بدر تابان كه ماه شب چهارده در پيش جمال او سها نمودى و خورشيد عالمتاب در پيش روى او چون ذره سرگردان بودى ، گل سورى كه نوعروس بستانست از رشك رخسارهء او غرق عرق بودى و سرو سهى در جنب قد صنوبر او پست نمودى ، مشك تبتى كه جهان از بوى او معطر است از بوى زلف او در زندان ناف آهو جگرخون بود [ ى ] . چگويم كه آن حسن و جمال و آن لطف و كمال از تقرير زبان و از مدح و بيان بيرونست ، شعر :
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 731
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٣١