دانند كه شاه خوبان كجاست . آن عيار مىآمد كه بندخانهء ايشانرا معلوم كرده بود .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه هر شب چندكس بريشان موكل بودند كه شب و روز ايشانرا نگاه مىداشتند . بهروز عيار چندان صبر كرد كه از شب دو پاس بگدشت و لشكريان به شراب خوردن مشغول بودند .
چنانك در آن سپاه يك كس هشيار نبود و آنكس كه بريشان موكل بود سرهنگى بود از آن طرمتاش . چون از شب نيمى بگدشت همه در خواب رفتند .
بهروز عيار خنجر آبدار بركشيد و بر سرين آن خفتگان آمد و هر ده سرهنگ [ را ] سر از تن جدا كرد . بعد از آن در زندان خانه درآمد و آن بنديان از خواب بيدار شدند . يكى را ديدند كه با خنجر خونآلود از در خيمه درآمد . ايشان بترسيدند ، گفتند كه كيستى ؟ بهروز عيار گفت مترسيد كه منم بهروز عيار . خدمتكار فيروز شاهم ، بطلب كار شما آمدهام . پس پيشآمد و آن خنجر بنهاد و آن بند دست ايشانرا ببريد كه به كمند بسته بودند . بهروز عيار آن سه وجود را از بند برهانيد و گفت در عقب من بياييد كه تا شما را ازين سپاه بيرون برم . اين بگفت و در پيش افتاد و از آن خيمه بيرون آمدند و راه در پيش گرفتند . بهروز عيار پيش پيش ميرفت و خنجر آبدار در دست گرفته داشت و در عقب او ايشان مىرفتند تا بكنار سپاه رسيدند .
مؤلف اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه تقدير خداى تعالى چنان بود كه در آن نيم شب مستى از خيمه بيرون آمد كه طهارت كند . چهار وجود را ديد كه مىدوند و مىروند . آن اجل گرفته از سر مستى سر راه بريشان گرفت و نعره زد كه هى شما كيستيد ؟ بهروز هيچ نگفت اما آن خنجر كه در دست داشت ، در دويد و چنان بر سينهاش زد كه سر كارد از پشتش بيرون كرد . آنكس آه از جان برآورد و درافتاد . آواز آه او به گوش حريفانش رسيد كه در خيمه بودند و شراب ميخوردند . چون آن آواز بشنيدند ، پنج وجود بودند ، از جاى برجستند و از خيمه بيرون آمدند . آن چهار وجود را بديدند كه مىدويدند . بر سرين اين كس آمدند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 65
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٥