شاهزاده يك سال بود كه در آن قصر بود ، اما آن شب برو مشكلتر بود تا عاقبت چون عمر ظالمان و دور جاهلان بگدشت . وقت سپيدهء صبح درآمد ، مرغ سفيد روز در پرواز آمد و زاغ سياه شب در گداز « 1 » آمد ؛ باد سحرى كه راحتبخش دل عاشقانست و شفادهندهء بيمارانست ، بوزيد و بوى آن بدماغ فيروز شاه برسيد . فيروز شاه مدت مديد بود كه تنهاى تن در آن ايوان بىدر مانده بود و از تنهايى بجان رسيده بود و از خود نوميد شده بود . در آنوقت صباحان و هنگام بامدادان بناليد و از سر نياز بدرگاه بىنياز بزاريد ؛ از دل بىقرار و چشم گريان و جان ناتوان به حضرت ملك ديان نالش كرد و گفت اى فرد [ ى ] كه بىجفتى و اى بيدارى كه نخفتى ؛ اى احد و صمد و اى عاجزانرا مدد ؛ اى حى و قيوم ؛ اى صانع هر مصنوع و اى دلدهندهء هر ممنوع ، اى بروزآرندهء شب تار و اى برآرندهء آسمان معلق و اى گسترانندهء زمين مطبق ؛ بعزت راه روان راهت و بحرمت ملازمان درگاهت و به حق نيكان و پاكان بارگاهت كه بفرياد من غريب سرگشتهء از خانومان خود آواره شده برسى و بديدار دوستانم برسانى ! همچنان مناجات ميكرد تا وقتى كه آفتاب طلوع كرد و خورشيد جمشيد از كنار افق ظاهر شد و عالم منور و نورانى گرديد . چرنده و پرنده سر از خواب برداشتند ، بيت :
چون صبح بفال نيك روزى * برزد علم جهان فروزى
ابروى حبش بچين درآمد * كآيينهء چين ز چين برآمد
راوى داستان روايت كند كه فيروز شاه در پاىتخت نشسته و چشم بر راه گماشته و در انتظار كه روحانهء پرى كى آيد و از مهلقا چه خبر آرد ؟ چون لحظهيى بگذشت روحانهء پرى از حجره سر بيرون كرد و در پيش فيروز شاه درآمد . خدمت كرد و گفت اى شاهزاده بشارت باد كه ترا اينك سلطان كوه قاف ، كان ملاحت و لطافت آفتاب خوبان عالم ، برگزيدهء بنى آدم ، سرو بوستان خوشى و ماه آسمان دلكشى ،
هامش
( 1 ) - شايد : گذار .