انديشه مكن كه ترا بردن آسانست ، اما اول رضاى مهلقا بايد جست . فيروز شاه گفت اكنون مهلقا كجاست ؟ روحانه گفت كه مهلقا در شهر پريانست ، پيش پدرش ملك خناس جنى . اما اى شاهزاده معلوم دان كه مهلقا را عمزادهيى هست كه او را قابوس نام است ، پسر ملك جند ديو است ، و اين قابوس مهلقا را دوست ميدارد ، چند نوبت اين سخن را بر ملك خناس بگفتند ، ملك خناس دشنام داد كه مهلقا چه قابل قابوس است ، و مهلقا را خود زهره از قابوس ميرود و مهلقا دايم از او برحذر مىباشد . اگر نعوذ باللّه « 1 » معلوم كند كه ما در چه كاريم بيم جان ما باشد . اكنون كه ترا آورديم از قابوس پنهان ميداريم ، تو تكبر كردى و سخنان سرد گفتى ، مهلقا نيز از تو رنجيده است ، اكنون چون رضا دادى من بروم و مهلقا را بيارم تا شما يكديگر را ببينيد . بعد از آن نوعى كنيم كه شما را بلشكرگاه برسانيم كه دوستانت جمله دشمن شدهاند و لشكرت عظيم بزحمتاند . فيروز شاه گفت اى خواهر هيچ تقصير مكن تا از هر دو طرف تسلى شود . روحانه گفت همتى كه رفتم تا مهلقا را بيارم و اين كار تمام شود . اين بگفت و ناپديد شد . شاهزاده برخاست و لحظهيى گرد آن قصر بگرديد و تفرج آن قصر مىكرد كه بسيار كارهاى خوب در آن قصر كرده بودند . بعد از آن پيش آن پنجره آمد و از قفاى پنجره در آن روى دريا نگاه كرد و كسب هوا مىكرد كه گفتهاند « كس بىهوا مباد كه كسب هوا خوش است ! » بعد از آن بر سر مجلس آمد و بنشست و به شراب خوردن مشغول شد و لحظهيى شراب خورد . چون مست شد در خواب رفت ، بعد از آن بيدار شد . شب درآمد ، در كنج آن خانه گوهر عظيم تابان بود كه آن خانه از تبش آن گوهر روشن شده بود .
فيروز شاه آن شب همه شب در انديشهء مهلقا مىبود كه گويا حال من با او بكجا خواهد رسيدن ؟ بلشكرگاه كى خواهم رسيدن و ديدار عزيزان كى خواهم ديدن ؟
آن شب شاهزاده خواب نكرد ، در فكر و ملالت آن شب را بسر برد . هرچند كه
هامش
( 1 ) - در اصل : نعوذا باللّه .