از سينهء پرآتش و از ديدهء پرآب * دردا كه گشت قاعدهء عمر من خراب
زردست « 1 » چهرهء من و از دست « 2 » دشمنان * هر شب كنم به خون جگر روى خود خضاب
امثال من مكرم و من سخره هوان * اقران من مرفه و من طعمهء عذاب
گفتم كه در شباب كنم دولتى بدست * دولت بدست نامد و از دست شد شباب
چندان بگريست كه بيهوش شد و از آب ديده آن موضع را تر كرده و بيهوش افتاد . تا چند ساعت بيهوش افتاده [ بود ] . بعد از ساعتى فيروز شاه به خود آمد ، بر سرين خود روحانه را ديد كه نشسته بود و او نيز مىگريست . فيروز شاه برخاست و در پيش روحانه خدمت كرد و گفت اى شاهزادهء كوه قاف ، اگر من مىگريم از آنجهت است كه غريب و از خانومان خود جدا ماندهام و بغريبى افتادهام ، تو چرا مىگريى ؟ روحانه گفت مرا گريه بر حال تو مىآيد كه عظيم از ملك و مال و پادشاهى دور افتادهاى و سر و كارت با شاهزادهء كوه قاف است و با او تكبر ميكنى و با وجود او نام عين الحيات مىبرى و از خود نمىترسى و بر خود روزگار خود تلخ ميكنى . اى شاهزاده معلوم دان كه تا خاطر مهلقا نباشد هيچ ممكن نيست كه تو بمقام خود برسى . فيروز شاه گفت اى خواهر رضاى مهلقا چيست ؟ بگو تا بدانم . روحانه گفت كه رضاى مهلقا آنست كه تو رضا دهى تا مهلقا را بيارم تا تو او را ببينى و او ترا ببيند و با هم عهدى بكنيد و يكديگر را ببينيد و هم را دوست داريد كه تا چندانك خناس زنده است ممكن نيست كه شما بهم برسيد . حاليا تسلى خاطر مهلقا به زبان بكنى تا عاقبت بچه انجامد . اى شاهزاده اين چه گفتم به بودى تو درين است . چون يك بار چشم تو بر جمال مهلقا افتد ، هرگز نام عين الحيات نبرى كه بحسن و جمال مهلقا در عالم كس نديده است و نشان نداده است .
فيروز شاه گفت اى خواهر اگر مهلقا اجازت بدهد مرا بلشكرگاه من به چند وقت برسانى ؟ روحانه گفت اگر مهلقا اجازت بدهد بسه روزت برسانم . اى شاهزاده هيچ
هامش
( 1 ) - در اصل : من از دست .
( 2 ) - ظ : طعن .