آنچه دروست بيزار شد و از تنهايى عاجز شد . روزى نشسته بود و سر در گريبان فرو برده بود و از عين الحيات و جهانافروز و پدر و مادر و خواهر و لشكرگاه و مال و گنج به ياد آورد و هيچ اميد خلاص نبود . گريه بر شاهزاده افتاد ، زارزار بگريست . روايت كنند كه شاهزاده آواز خوش داشت ، در ميان گريه اين شعر خواندن گرفت و در فراق عزيزان مىگريست ، چنانك قايل گويد ، شعر :
فراق دوستانش باد و ياران * كه ما را دور كرد از دوستاران
دلم دربند تنهايى بفرسود * چو بلبل در قفص روز بهاران
شاهزاده در ميان گريه ميگفت اى پدر بزرگوار و اى مادر مهربان و اى خواهر عزيز و اى برادران ، هرگز از من به ياد نياورديد و نگفتيد كه آن يار ما كجا رفت ؟
مرا بشما چشمداشت بيشتر ازين بود ، اما راست گفتهاند « كز دل برود هر آنچ از ديده برفت » . اى محبوب جانى و اى يار گرامى و اى شاه خوبان عين الحيات ، چندين سال در عالم از براى تو تيغ زدم و بارها سر خود را فداى تو كردم و از وصالت بهرهيى نديدم و از گلستان وصالت هيچ گلى نچيده بفراقت گرفتار شدم ، گويا اكنون حالت چيست ؟ در وفاى منى يا دل از من برداشتى ؟ تصور كرده باشى « 1 » كه مگر من در عالم نيست شدم ، دل به كسى ديگر داده باشى يا در وفاى من نشسته باشى . ؟
و اى جهانافروز تو از پدر خود برگشتى و دل در من بستى و از من نفعى نديدى ، كاشكى كسى بودى كه من از حال خود شما را معلوم مىكردم . اما من كجاام كه بده سال راه از شما دورم ! عجب باشد اگر من بديدار شما برسم . اى دريغ جوانى و پهلوانى من ! اى دريغ از مال و گنج و پادشاهى من ! اى دريغ از حشمت و سلطنت من ! اى دريغ از جمال عين الحيات ! اى دريغ از محبت جهانافروز ! اين ميگفت و زارزار مىگريست چنانك مرغان هوا را و ماهيان دريا را بر حال او گريه آمد و اين چند بيت ميخواند :
هامش
( 1 ) - در اصل : باشيد .