او را هيچ نمىشناسم ، كارى كه دارم با تو دارم . روحانه گفت اى فيروز شاه اين نه سخن عاقلانست كه تو مىگويى . مهلقا دختر خناس جنى است و ملك خناس پسر شطلاط جنى است و حكم او بر تمام كوه قاف [ روان ] است ؛ و حكم او بر جملهء ديوان كوه قاف روانست . دختر او مهلقا ترا دوست ميدارد و تو جواب سرد ميگويى و آنچنان كسى را از خود مىرمانى ، نيكو نمىكنى . فيروز شاه گفت من كسى را نمىخواهم و بيزارم از جملهء ديو و پرى . من ترا ميگويم كه همچنانك مرا آوردى بازم به وطن خود ببر تا از من به تو زيانى نرسد . روحانه گفت اى شاهزاده هيچ نمىدانى كه چه ميگويى ؟ خاطر شاهزادهء كوه قاف را از خود ميرنجانى . تا رضاى او نباشد هيچ كس نتواند ترا برد ، اگر هزار سالت عمر باشد كه درين ايوان زرين بمانى ، سخن من قبول كن و فرمان من ببر .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه فيروز شاه عظيم ملول شده بود و سخنهاى تند و درشت ميگفت تا سخن از حد گدشت . روحانه گفت چون قبول نمىكنى من رفتم تا با مهلقا بگويم تا حكم او چيست . اين بگفت و از چشم شاهزاده غايب شد . فيروز شاه بغايت ملول شد و از گفتن خود پشيمان شد و گفت بد كردم كه سخنهاى سرد گفتم . از ملالت سر در خواب نهاد و در خواب رفت . بعد از ساعتى از خواب بيدار شد و برخاست و نگاه كرد ، مجلسى ديد چيده از انواع نعمتها [ ى ] الوان الوان ، از پخته و خام آنچه در عالم بهتر باشد جمله بر طبقهاى زرين نهاده و صراحى پر از شراب لعلى كرده . فيروز شاه گفت در عجب جايى افتادهام ! امكان خلاصى ندارم ! ندانم كه حالم بچه خواهد رسيدن !
راوى اين داستان روايت مىكند كه شاهزادهء ايران فيروز شاه در كوه بلور و قصر زر بماند و هيچ راه بيرون رفتن نديد و روزگارى بود . هرچند كه اسباب خوردن و پوشيدن دم بدم مهيا بود ، اما هيچ كس خود را نمىنمودند تا برين قصه مدتى بگدشت . شاهزاده در آن قصر بماند و كار بر شاهزاده عظيم دشوار شد و از جهان و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 726
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٢٦