برادر سيوم ملك جند نام دارد و برادر چهارم مهكائيل « 1 » نام دارد ، برادر پنجم را ميكائيل نام است و برادر ششم را جمائيل « 2 » نام است و برادر هفتم را خمخام نام است . پادشاه كوه قاف اين هفت برادرند . اما جمله در فرمان ملك خناس جنى مىباشند كه او از همه بزرگتر است و اين ملك خناس دخترى دارد كه تا بنياد كوه قاف بوده است ، هرگز مثل اين دختر نبوده است و كس مثل او نديده است و اين دختر را مهلقا نام است و اين مهلقا با اين حسن و جمال عاشق تو شده است و شبوروز در آرزوى ديدار تو بوده است و درين ايام كه تو بجهانگيرى مشغولى او دايم در كمين تو بوده است . چندانت بگداشت كه جواب دشمن بتمامى بگفتى ، چون از كار دشمن ايمن شدى وقت آن بود كه بعيش و عشرت مشغول شوى . مرا فرستاد ، بدان صورت كه ديدى ترا از سپاه جدا كردم و بدين موضع آوردم .
فيروز شاه گفت از بهرچه آوردى و از من چه توقع دارى ؟ من آدمى و شما پرى ؛ ما نه همجنس همديگريم ، ما از خاك و شما از باد ، چون با هم جمع شويم ؟ بارى بگوى كه از اينجا تا آنجا كه مرا آوردى چه مقدار راه باشد ؟ روحانه گفت اى شاهزاده تو بسيارى از آدمىزاد دورى كه اگر راه دانى و توفيق رفيق گردد بده سال بملك آدمىزاد نرسى . فيروز شاه چون معلوم كرد كه ده ساله راه از آدمىزاد دور است ، فغان از جانش برآمد و عظيم تند شد و از سر غضب يك نعره بر روحانه زد كه بد كردى كه مرا از دوستان خود جدا كردى ! چندين سال در عالم ناموس كردم و گنج و مال پيدا كردم و مرا از جمله برآوردى ! مرا زود بياران خود برسان و اگرنه از من به تو خيلى زيان برسد ، روحانه گفت اى شاهزاده غضب مكن و تندى با من مكن ، من اين كار به حكم خود نكردم ، بلك به حكم شاهزادهء كوه قاف كردم و بىحكم مهلقا هيچ كس نتواند ترا به آدمىزاد بردن ، فيروز شاه گفت من از كجا و مهلقا از كجا ؟ اين هرگز نخواهد بودن كه من با پرى انس گيرم يا الفت كنم .
هامش
( 1 ) - جاى ديگر . مهلائيل .
( 2 ) - جاى ديگر جم جام .