فيروز شاه گفت گرفتم كه بهشتست ، تنهايى دوزخ است . اكنون مدتى شد كه من تنها در چنين موضع بماندهام و هيچ نميدانم كه مرا اينجا كه آورد و از بهرچه آورد و من چه گناه كردهام كه مرا در چنين زندانى كردهاند . آن دختر پرى گفت من ترا آوردهام . اين موضع كوه قافست ، كوه بلور و قصر زر ، بهترين موضع كه در دنياست .
فيروز شاه گفت مرا اينجا چرا آوردى و من چه بد كردم كه تو با من اين كردى و چونم آوردى ؟ گفت آن خرگور كه در شكار ديدى و كمندها كه برو انداختى و تا كنار آن حوض آمدى ، و آن خرگور كه در آن چشمهء آب جست ، و آن مرغ سفيد كه از آن چشمه پران شد ، و آن ترنج كه از حلق آن مرغ بيرون آمد و بر سينهء تو انداخت ، تو بو كردى و بيهوش شدى ، آن خرگور و آن مرغ سفيد من بودم . فيروز شاه گفت صورت چون گردد ؟ گفت من آدمى نيستم ، بلك پرىام . فيروز شاه گفت با من چه عداوت داشتى كه بدان صورت خود را به من نمودى و مرا از ياران و سپاه جدا كردى ؟ آن پرى گفت من به حكم خود نكردم ، بلك مرا مخدومى هست ، اين كار بفرمان او كردم .
فيروز شاه گفت بارى بگو كه خداوندگار تو كيست و با من چه دشمنى داشت كه ترا اين كار فرمود . آن پرىزاده گفت بشنو تا بگويم . گوش و هوش به من دار تا راست بگويم و ترا از حال خبر دهم . فيروز شاه مستمع شد .
حكايت كردن روحانه در پيش شاه ايران فيروز شاه : گفت بدان كه نام من روحانه است و ترا به حكم مهلقا آوردم . فيروز شاه گفت كه مهلقا كيست ؟ روحانه گفت بدان كه در كوه قاف شهرى هست كه آن را شهر پريان گويند . گرداگرد آن شهر هزار فرسنگ است و در آن شهر پادشاه عظيم بوده است كه حكم بر جملهء ديوان و پريان كوه قاف كرده است ، و جايگاه او آن شهر بوده است ، و آن پادشاه را نام ملك شطلاط جنى ؛ چهارصد و پنجاه ساله بود كه بمرد و اين تخت و اين شهر را بهفت پسر بگداشت ، و آن هفت پسر آن مملكت را بهفت قسم كردهاند . برادر بزرگتر را نام ملك خناس جنى [ است ] و برادر ديگر كه پدر منست ملك قبط پرى نام دارد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 724
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٢٤