از طلى نهاده و پيالهيى مرصع بر بالاى طبقچه نهاده . فيروز شاه گفت حاليا خود را خوش دارم ! اين بگفت و صراحى را پيش كشيد و پياله را پر كرد و دركشيد . سه پياله پياپى پر دركشيد . بعد از آن آهسته آهسته به كار مشغول شد تا چنانك خوش وقت شد . برخاست و در آن دريا نگاه كرد ، عالم در عالم آب ديد . حيران ماند . مست شده بود ، عين الحيات بيادش آمد ، ياران و دوستان پادشاهى و لشكرگاه ، گريان شد و گفت اين چه سرنوشت بود كه پيش من آمد ! زارزار مىگريست . تا چند روز برين بگدشت . روزى سرخوش شد ، بنياد گريه و زارى كرد و زارى درگرفت و ميگفت آيا من بچه طالع از مادر متولد شدهام ؟ يك روز روز خوش نديدم ، يك ساعت دم خوش نزدم . اين ميگفت و مىگريست و نوحه مىكرد . ناگاه آوازى شنيد كه يكى ميگفت اى شاهزاده اين همه گريه و زارى چراست ؟ فيروز شاه نگاه كرد هيچ كس را نديد ، گفت اى بندهء خدا چه كسى ؟ خود را بنما تا من ترا ببينم و از تو سؤال كنم . از ناگاه از كنج خانه دختر پرىزادى پيدا شد در غايت جمال ، ماهروى و سلسلهموى و طاقابروى ، خوبديدار و كبكرفتار ، لعلقباى و جانفزاى ، تاج مرصع بر سر نهاده و گيسوان در قفا انداخته و ميان محكم بسته ، اندام سيمين در غايت تمكين ، پيدا شد ، بيت :
ازين مهپارهيى عابد فريبى * ملايك صورتى طاوس زيبى
كه بعد از ديدنش صورت نبندد * وجود پارسايانرا شكيبى « 1 »
آن دختر پرىزاد بدين آيين و تمكين خود را بفيروز شاه بنمود . فيروز شاه از آن شكل و شمايل و از آن فعل و خصايل و از آن هيأت موزون عجب ماند . به چشم حيرت درو نگاه مىكرد . آن دختر پرى سلام كرد و خدمت نمود « 2 » و گفت اى شاهزاده اين گريه و زارى از براى چيست ؟ چرا خوش ننشينى و بعيش و عشرت مشغول نشوى كه اين قصر در روى زمين بهترين [ جاى ] دنياست و خوشترين جاى در عالم است .
هامش
( 1 ) - شعر از سعدى است .
( 2 ) - در اصل : نمود و سلام كرد .