تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 722

مساهمون:

ص٧٢٢

35 فيروز شاه در ميان پريزادان و جنيان

خوانديم در حضور دوستان كه فيروز شاه در شكارگاه شهر قيصريه آن گور را ديد ، درپى او كرد . آن گور در آن چشمه جست و ناپيدا شد ، بعد از آن آن مرغ پيدا شد و از دهان خود آن ترنج بر سينهء فيروز شاه انداخت ، شاه‌زاده آن ترنج را برداشت و بوى مشك و عنبر از آن مىآمد ، شاه‌زاده بوى كرد و بيهوش شد ، بعد از آن‌كه به هوش آمد خود را در قصرى ديد چون فردوس برين ، در ميان دريايى ، چهار در [ در ] دريا باز مىشد . فيروز شاه حيران ماند كه اين چه حالهاست كه من مىبينم ! آن قصهء گور و آن مرغ كه ترنج بر سينهء من زد ، من آن ترنج را بو كردم ، ديگر خبر ندارم . مرا اينجا كه آورد ؟ بعد از آن برخاست و از هر طرف كه ميرفت دريا بود و راه نبود ، نه كشتى بود و نه كسى كه ازو خبرى پرسد ، حيران فروماند . آن روز بشب آورد و آن شب نيز روز شد . فيروز شاه گرسنه شد ، در برابر نگاه كرد سفره‌يى ديد آويخته ، برخاست و سفره را فرود آورد و پيش خود نهاد ، گفت « به اندوه و شادى نبندد دهان » . شاه‌زاده سر سفره بازگشود ، دو مرغ بريان كرده ديد با نان ميده . فيروز شاه مشغول شد ، يك مرغ را بزد ، بعد از آن سفره را گرد كرد و شكر نعمت خداى تعالى بجاى آورد . بعد از آن نگاه كرد ، يكى صراحى ديد از زر سرخ بر طبقچه‌يى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 722 | مولانا محمد بن احمد بيغمى