املاق بوده است كه با شماس و شماط حرامزاده اتفاق كردهاند و اين همه از مكر ايشان بوده است . بهروز گفت بهرحال اگر من زودتر مىرسيدم البته كارى مىكردم و نمىگذاشتم كه اين همه جفا بر اين مسكينان مىآمد . اكنون اختيار از دست رفته است . شهر را غارت كردهاند . اما بعضى از سپاه در شهر بودند و بعضى بيرون شهر بودند و عين الحيات را طلب ميكردند . بهروز گفت كه شاه خوبان بدست نيامده است .
اين يك كار عظيم نيكو بوده است . اما آيا كجا رفته باشد ؟ البته شاه سيف الدوله از حال او بداند . حاليا « 1 » مصلحت در آنست كه امشب نوعى كنم كه شاه ملاطيه را و نيكاختر وزير را و شموط را برهانم . بعد از آنكه ايشانرا از بند رهانيده باشم « 2 » ، در تدبير كار ديگر باشم . بروز بيامد كه تا زندان خانهء ايشانرا معلوم كند ، گذارش بر در بارگاه وليد خالد افتاد . وليد خالد را ديد بر تخت نشسته بود و طرمتاش در پاى تخت بر بالاى كرسى زرين نشسته ، شماس و شماط و املاق بر روى كرسيهاى زرين نشسته . بر طرف ديگر نگاه كرد ، نيك انديش وزير را ديد كه نشسته بود و مكتوبى مىنوشت كه تا بسرور يمنى و ربيعاى قيصر فرستند كه ملك ملاطيه را گرفتيم و شاه سيف الدوله و نيكاختر وزير و شموط [ گرفتار ] شدند . اما عين الحيات در ميانه ناپديد گرديد . ايشان در آن كار بودند ، طرمتاش گفت عيب تمام باشد كه عين الحيات [ را ] ما بدست نياورده مكتوب بفرستيم . گفتند پس چه كنيم ؟
چندان طلب كرديم . هيچ خانهيى نماند در ملاطيه كه در آن خانه او را طلب نكرديم . چون نيافتيم ملاطيه را غارت كرديم . طرمتاش گفت يك امروز ديگر طلب كنيم و اگر نيابيم آنگاه مكتوب بفرستيم . بهروز همه را مىشنيد و دريغ مىخورد از خرابى شهر ملاطيه و در انديشهء آن بود كه گويا شاه خوبان كجاست كه اين جمله او را طلب مىكنند و نمىيابند ؟ حاليا مرا مصلحت در آنست كه امشب نوعى كنم كه شاه سيف الدوله را با نيكاختر وزير و شموط از بند برهانم . شايد كه ايشان
هامش
( 1 ) - در اصل : حاليا امشب .
( 2 ) - در اصل : رهانيده باشم ، بعد از آن .