آواز نگاه ميداشتم ، اكنون چون او كشته شد من نيز ترا بزارى زار بكشم . اين ميگفت و صلابت مىكرد ، كه جهان پهلوان عالم و يادگار سام نيرم از آن زير تخت بيرون آمد و يك نعره بر صندلوس زد كه اى پتيارهء حرامزاده ! جان كجا برى كه رسيدم ! صندلوس نگاه كرد و بهزاد را ديد ، نعرهيى زد و آهنگ بهزاد كرد و دست برآورد تا بهزاد را بگيرد كه جهان پهلوان عالم بهزاد نوجوان ، آن تيغ را برآورد و بزد بر آن دست ديگرش ، آن دست او را چون شاخ درختى بر زمين انداخت . صندلوس ديو بسر حمله كرد و خواست تا سر بر سر بهزاد زند كه جهان پهلوان روزگار آن تيغ را بزد بر گردنش كه سرش را چون گنبدى بر زمين انداخت . صندلوس به سختى جان بداد . فغان از جان حاضران برآمد ، جمله آفرين كردند ، قادر شاه خرم شد و نعره زد كه اى صدهزار آفرين بر سر دستت باد ! بهزاد هر دو دختر را با قادر شاه از بند خلاص كرد ، جمله خرم شدند . پس آن جمع گرد آن قصر برآمدند .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه چندان مال بود در آن قصر از لعل و ياقوت و مرواريد و زر سرخ ، كه صندلوس در سالها جمع كرده بود ، كه از عدد و حساب بيرون بود . بهزاد گفت كه خداى تعالى توفيق داد كه چنين دشمنى بهلاك آمد و بسيار مال نصيب ما شد . اكنون اين مالها را چون خواهيم بردن ؟
ما را كشتى مىبايد كه بىكشتى نتوان رفتن . قادر شاه گفت در آن وقتى كه من از جزيرهء الفاس بدين جزيره آمدم در كشتى پشت كشف آمدم . آن كشتى اگر باشد كار دشوار بر ما آسان شود . پس آن جمع از آن قصر بيرون آمدند و تا كنار دريا آمدند و آن كشتى را بديدند بر كنار دريا مانده بود . بهزاد خرم شد كه بغايت كشتى بزرگ بود . بهزاد بفرمود كه هر مالى كه در آن قصر بود از نقد و جنس جمله در آن كشتى درآوردند و از آن ميوهاى لونالون از به و امرود و انار و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 719
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧١٩