مىجويم تا كار او را تمام كنم . اكنون چون اين قصر جاى و مأواى اوست من درين شيب تخت ميروم تا وقتى كه آن جنى بيايد ، شما همتى با من داريد . اين بگفت و آن تيغ قادر شاه را برگرفت و در آن شيب تخت رفت و منتظر بنشست تا كى صندلوس ديو بيايد .
اما مؤلف اخبار روايت كند كه پهلوان عالم در آن شيب تخت رفت و گفت صبر كنم كه صندلوس البته روزى اينجا خواهد آمدن . من از زير تخت بيرون آيم و كار او را تمام كنم و اگرنه تا او زنده است ما نمىتوانيم ازين جزيره رفتن .
در آن قصر نعمتهاى گوناگون بود ، در آن زير تخت كشيد و به آسايش مشغول شد . لوت و نعمت مىخورد و آسايش مىكرد كه خيلى زحمت كشيده بود و ميگفت « 1 » بعنايت خداى تعالى باشد كه برين حرامزاده فرصتى يابم و او را هلاك كنم و دردانه را و ماهانه و اين جوانرا با خود ببرم و با خود ميگفت كه هرچه بر من آمد همه از شهر خفتگان آمد كه با آن دختر خفته آن حركت كردم ، اين همه بلا و زحمت كه مىكشم از آن سبب ميكشم ، كه حكما گفتهاند ، بيت :
هر آنكس كه بد كرد كيفر برد « 2 » * نه چشم زمانه بخواب اندرست
بهزاد درين انديشه بود كه ناگاه يكى نعره برآمد كه از هيبت آن نعره آن قصر و بيشه و جزيره بلرزيد . بعد از آن بصلابت تمام صندلوس در آن قصر درآمد و بانگ بر دردانه زد كه اى رعناى بريده گيس ! از شومى تو چه بلاها بر من آمد و آن ايرانى يك دست مرا بينداخت و چهل شبانهروز خواب نكرد و من درپى او بودم تا عاقبت بعد از چهل شبانهروز بر بالاى درختى رفت و خفتيد ، من آن درخت را از بيخ بركندم و با او در دريا انداختم و او را خور ماهيان ساختم .
اكنون با تو كارى كنم كه در عالم از آن بازگويند . من ترا از براى كوهتن رعد
هامش
( 1 ) - در اصل : ميگفت باشد .
( 2 ) - در اصل : كيفر برست .