تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 716

مساهمون:

ص٧١٦
مىكند . اكنون مدتى « 1 » شد كه من در دست اين ديوم و نام او صندلوس ديو است و پيشتر از آن‌كه مرا درين قصر بياورد جوانى را اينجا دربند كرده است . بهزاد از عقب نگاه كرد جوانى را ديد در برابر دربند ، بهزاد از آن جوان سؤال كرد كه اى ورنا تو چه كسى و اينجا چه ميكنى و بدست ديو چون افتادى ؟ آن جوان بگريست و گفت اكنون مدت بيست سالست كه من در دست اين ديو ملعون گرفتارم و قصهء من دور و دراز است . بهزاد گفت بگو تا بدانم . گفت من از ملك ايرانم و نام من قادر شاه است و برادرى داشتم قاهر شاه نام ، تقدير خداى تعالى چنان بود كه جوانى فيروز شاه نام ، شاه‌زادهء ملك ايران ، پسر ملك داراب عاشق عين الحيات بود ، شاه‌زادهء ملك يمن را دوست ميداشت ، به يمن مىرفت ، بقلعهء ما رسيد و از براى برادرم كار عظيم كرد و قلعه‌اى گرفت و دخترى از بهر برادرم خواست و من همراه او شدم ، بر كنار دريا رسيديم و در كشتى نشستيم و در گردابى افتاديم و آن كشتى در خطر افتاد . در آن حوالى جزيره‌يى بود و در آن جزيره درختى بود و بر آن درخت دهلى بود كه چون آن دهل ميزدند آن كشتى از آن گرداب خلاص مىشد ، من از كشتى جستم و بر آن درخت رفتم و آن دهل بزدم ، آن كشتى روان شد ، من بر آن درخت ماندم ، آب دريا بالا آمد ، آن درخت در آن آب بماند ، سه شبانه‌روز من بر آن درخت ماندم ، بعد از سه روز مرغى « 2 » عظيم بزرگ بر آن درخت بنشست ، در وقت رفتن من دست در پاى آن مرغ زدم ، آن مرغ بپريد و مرا با خود ببرد و من از پاى او آونگ شدم ، تا بجزيره‌يى رسيد ، من از پاى مرغ بشيب افتادم ، در وقت فرود آمدن دامن من در شاخ درختى گرفت ، خداى تعالى مرا نگاه داشت ، لحظه‌يى بى خود بودم ، چون به خود آمدم از آن درخت فرود آمدم و روانه شدم ؛ در آن جزيره شهرى بود ، در آن شهر درآمدم ، خلق آن شهر مرا ديدند و عجب ماندند كه مثل من آدمى
هامش
( 1 ) - در اصل : مدت . ( 2 ) - در اصل : مرغ .