تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 717

مساهمون:

ص٧١٧
نديده بودند ؛ در آن جزيره خلق جزيره با مرغان جنگ مىكردند و نمىدانستند كه با مرغ جنگ چگونه مىبايد كردن و بيشتر يك چشمى بودند . من بديشان تعليم دادم كه چگونه جنگ مىبايد كردن ، مرا عظيم حرمت داشتند ، من مدتى در ميان ايشان بودم ، ايشان ميخواستند كه دختر به من دهند ، من ازيشان گريختم ، تيغى از آن شهر برداشتم و بر كنار دريا آمدم ، كشتيى ديدم ، از پشت كشف مثل كشتى ساخته بودند ، من در آن كشتى نشستم و در دريا روانه شدم تا بدين جزيره رسيدم و بدست اين جنى گرفتار شدم . تيغم آنست كه آنجا آويخته است ، و آن كشتى كه مرا آورد بر لب درياست بسته ، و من گرفتار اين ديوام ، نمىدانم كه عاقبت چون خواهد بودن . بهزاد گفت اللّه اكبر ! اين همه سرگردانى من سبب آن بوده است كه قادر شاه را خلاص كنم ، هيچ كارى بىسببى نيست . اين همه حكم خداى تعالى است كه بىحكم او برگ بر درخت نرويد . بعد از آن بهزاد رو به قادر شاه كرد و گفت اى شيرمرد هيچ انديشه مكن كه برادرت قاهر شاه زنده است و بسلامتست و در پيش شاه‌زادهء ايران فيروز شاه مىباشد . قادر شاه را عجب آمد و گفت اى جوانمرد تو چه كسى كه همه را مىشناسى . گفت نام من بهزادست . برادر فرخ‌زادم ، اكنون مدت ده سالست كه از ايشان دور شده‌ام ، با تو بگويم كه حال من چيست . بعد از آن روى بدان دختر كرد كه او را بسته بودند و گفت تو كيستى ؟ آن دختر گفت من از ملك ايمن‌ام ، و حكايت من عجيب‌تر و مشكل‌تر است و نام من دردانه است و من خواهر پادشاه شهر ايمنم . بعد از آن حكايت خود از اول تا آخر بگفت . بهزاد خرم شد و گفت من اين همه زحمت از براى تو كشيده‌ام و بطلب تو آمده‌ام و كوه‌تن رعدآواز را من كشتم و آزادبخت و شادبخت را از بند صندلوس من خلاص كردم و يك دست صندلوس را انداختم و اكنون او را