صفهء برابر تختى زده و برو محررات حريرى انداخته و بر روى آن تخت دخترى بس صاحب جمال نشسته و جامهاى الوان پوشيده ، اما سر بر زانوى تفكر نهاده و ملول و غمناك نشسته و در پاىتخت دخترى دست از عقب بربسته و آن دختر را بگيسو بسته و در ميخ محكم كرده . بهزاد را عجب آمد كه اين چه حالتست .
بهزاد در ايوان شد و سلام كرد . آن دو دختر را چشم بر بهزاد افتاد ، جوانى ديدند چون سرو سهى ، قدبلند ، بهيبت تمام . جواب سلام بهزاد دادند و گفتند اى برنا از كجا بدين موضع رسيدى و چه كسى ؟ مگر از عمر خود بيزار شدهاى يا ترك سر خود كردهاى كه بمقام چنين آمدهاى ؟ كه اگر شير نر اينجا برسد از ترس پنجه بيندازد و هيچ ديوى بدين مقام نتواند آمدن .
بهزاد گفت به اختيار خود نيامدهام ، بلك تقدير و نصيب مرا اينجا آورده است . حكايت من دور و دراز است . اول شما بگوييد چه كسانيد و اين چه موضع است و تو كيستى و اين دختر ديگر كيست كه دربند است . آن دختر كه بر آن تخت نشسته بود بسخن درآمد و گفت اى برنا من دختر بازرگانى بودم ، پدر مرا خواجه رشيد نام بود و مرا بغايت دوست ميداشت ، بهر سفرى كه ميرفت مرا با خود مىبرد ، تقدير چنان بود كه درين دريا نشستيم ، باد مخالف كشتى ما را درين [ دريا ] گم كرد ، مدتى سرگردانى كشيديم ، از ناگاه كشتى ما بشكست ، پدرم با هركه بود در دريا غرق شدند . در آن حالت كه من غرق مىشدم ناگاه دستى پيدا شد و مرا درربود و بدين قصر آورد و برين تخت بنشاند ، چون لحظهيى بگدشت من به خود آمدم ، ديوى ديدم عظيم بالا ، سپيدى كه بزردى زند ، سرش مثل سر گاو . من وقت بود كه از هيبت او بميرم . مرا گفت مترس كه ترا نخواهم كشتن . بلك ترا دوست ميدارم . كشتى شما را من غرق كردم و ترا من خلاص دادم كه تا مونس من باشى . بشهوت مرا هيچ زحمت نميدهد ، اما با من بازى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 715
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧١٥