از آن ميوهاى چون شكر مىخورد و در ميان آن چمنها مىچميد و هرچند كه پيشتر ميرفت جايهاى خوشتر پيش مىآمد . تا خيلى راه در پاى آن اشجار و ميان مرغزار برفت ، عاقبت بگلستانى رسيد كه گلهاى الوان چون نوعروسان از غنچه سر بيرون آورده بودند و از حركت نسيم صبا از خنده مست گشته بودند و بقفا افتاده بودند ، شعر :
چمن بس با نوا جاييست كآنجا * همه برگ گل است و ساز بلبل
چون بهزاد از آن گلستان و سروستان بگدشت ، حوضى پيش آمد مربع ، آبى چون آب حيوان ، دست نقاش باد شمال حلقهاى زنجيرى بر روى آب زلالى افگنده ، بيت :
داده نقاش باد شبگيرى * آب را حلقهاى زنجيرى
و در ميان آن حوض شيرى از زر سرخ ساخته بودند ، بغايت بزرگ و آب از دهن آن شير بيرون مىآمد و در آن حوض مىريخت و آن حوض پر مىشد و از چهار طرف آن حوض پراگنده مىشد و گرداگرد آن حوض تخته سنگهايى « 1 » از يشم و عقيق انداخته ؛ و در برابر آن حوض قصرى عالى سر بر فلك كشيده و پا در كيمخت زمين سخت كرده ، درى به روى آويخته . بهزاد خرم شد و گفت اينجاى كسيست ! باشد كه راهى يابم . لحظهيى در برابر آن قصر بنشست ، كسى از آن قصر بيرون نيامد و هيچ آوازى نيامد . بهزاد برخاست و بر در آن قصر آمد و دست بر در آن قصر نهاد ، در گشاده شد ، نرمنرم قدم در آن دهليز نهاد و هميرفت . آواز نرم مىآمد كه دو كس با هم سخن ميگفتند كه اى خداى بيچون و اى معبود كن فيكون ، روزى باشد كه ما ازين بند و غصه باز رهيم و از بند و بلا خلاص شويم ؟
بهزاد پيش رفت تا بميان آن سراى رسيد ، چهار صفه ديد روبرو درآورده و طاقها ساخته و ستونها از سنگ مرمر و رخام برآورده ، عظيم به تكلف ساز داده ، اما در
هامش
( 1 ) - در اصل : تخته سنگهاى .