كه با آن حرامزاده هيچ فايده ندارد ، نوميد شد . عاقلان گفتهاند كه از همه اگر نوميد شوى بدرگاه خداى تعالى برو كه او مراددهنده است ، بيت :
بجايى كه تنگ اندر آيد سخن * پناهت بجز پاك يزدان مكن
مناجات با قاضى حاجات كرد و گفت الهى آگاهى كه در عجب ورطهيى افتادهام .
هم بقدرت تو توانى كه مرا برهانى كه قادر اشيايى و مىتوانى كه قدرت نمايى .
روايت كند راوى داستان كه در آن دم كه آن حرامزادهء زنگى خنجر آبدار بر حلق بهزاد نوجوان نهاد و خواست كه سر پهلوانرا از تن جدا كند ، خداوند بيچون و معبود كن فيكون ، پادشاه سببساز و سلطان بندهنواز ، قادر قدرتنماى در آن حالت سببى ساخت ؛ يكى ماهى عظيم بزرگ سر از دريا بيرون كرد و دم خود را بر آن كشتى زد و درهم خرد كرد . زنگى و هم بهزاد در دريا درافتادند و از هم جدا شدند و در دريا غرق شدند . هر دو از بيم جان سر از دريا بدرآوردند تا دست و پايى زنند . آن ماهى بامر إله تعالى بار ديگر سر از دريا بيرون كرد و در برابر بهزاد زنگى را در دم گرفت و فروبرد و سر در آب فرو كرد و ناپديد شد . بهزاد قدرت خداى تعالى را ثنا گفت . بهزاد نگاه كرد ديد كه تختهيى عظيم بزرگ از آن كشتى پيش آمد . بهزاد دست در آن تخته زد و بر آن تخته سوار شد . باد تند از قفاى بهزاد برآمد و آن تختهپاره را در آن دريا دوان كرد ، چنان كه عقل از سر بهزاد بدر رفت و از بيم جان دست در آن تختهپاره زد و بادش مىبرد ، تا وقتى كه آفتاب به حد مغرب رسيد ، از دور جزيرهيى پيدا شد و آن تختهپاره آهنگ آن جزيره داشت . چون آفتاب تمام فرو رفت ، آن تخته بر كنار دريا رسيد .
بهزاد از بيم جان خود را بر خشكى انداخت . چون قدم بر كنار دريا نهاد بيفتاد و بيهوش شد ، تا وقت صبح خفته بود . چون باد سحرى برآمد بهزاد برخاست و سجود واجب الوجود كرد . از بسيارى ورطهء بلا و بسيار محنتى رسته بود . قادر