تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 711

مساهمون:

ص٧١١
شد و بهزاد را در خواب ديد ، از جاى برجست ، مثل گرسنه‌يى كه بر سر خوانى « 1 » جهد روان بر سينهء بهزاد نشست و كارد سه گز بركشيد و بر حلق بهزاد نهاد . در چنان حالتى بهزاد از خواب بيدار شد و ديده برگشود ، پلنگو را بر سينهء خود ديد و كارد كشيده و پلنگو محكم او را فروگرفته بود . بهزاد گفت اى پلنگو بر سينهء من چرا نشسته‌اى و كارد بر حلق من چرا نهاده‌اى ؟ نه تو با من شرط كرده بودى كه قصد من نكنى و آزار من نكنى ؟ چرا از قول خود برگشتى و عهد شكستى ؟ پلنگو گفت اى پهلوان من همان بر قول و عهد خودم و مدتى « 2 » شد كه در خدمت تو مىباشم . هرگز قصد تو كردم ؟ اما اكنون بيم جانست و ما هر دو بخواهيم مردن ، يكى بمانيم و يكى بميريم . بهزاد گفت چه خواهى كردن تا بدانم . پلنگو گفت ترا بخواهم كشتن و گوشت ترا بخواهم خوردن كه من به گوشت تو چند روز قناعت مىتوانم كردن ، باشد كه جان خود را بدر اندازم كه [ ببلايى ] عظيم افتاده‌ايم ! بهزاد گفت اين چه خياليست فاسد كه كرده‌اى ؟ برخيز كه اين نه [ نيكو ] فكريست . پلنگو گفت اى پهلوان پس چه كنيم و چارهء ما چه باشد ؟ تو بگو تا بدانم . بهزاد گفت اگر ترا اعتقاد درست باشد يزدان رزاق است كه رزق ما را برساند . پلنگو گفت آمنا و صدقنا كه يزدان رزاقست كه در چنين موضعى رزق مرا داده است . من ترك رزق خود نخواهم كردن « 3 » . بهزاد گفت كه رزق تو كدام است ؟ گفت رزق من تو كه گوشت تو قوت منست . بهزاد گفت من مثل تو آدمىام چون قوت تو باشم ؟ برخيز كه با من سوگند خورده‌اى . پلنگو گفت اى پهلوان راست مىگويى اما من ترا بدشمنى نمىكشم كه با تو عداوت ندارم « 4 » بلك گرسنه‌ام و اختيار از دست رفته است . مرا حلال كن كه بيم جانست . بهزاد نوميد شد و قطع نظر از حيات خود كرد ، دانست
هامش
( 1 ) - در اصل : خانى . ( 2 ) - در اصل : مدت . ( 3 ) - عبارت اخير دوبار تكرار شده است . ( 4 ) - در اصل : دارم .