شدند و رو بملاطيه كردند . شاه سيف الدوله گفت اى دريغ كه ملك ملاطيه را غارت خواهند كردن ، به شومى من . اى دريغا كه ملك ملاطيه را بر باد داديم ! شموط و نيكاختر وزير عظيم پريشان شدند . سيف الدوله گفت پارهيى دلم بدان خوش است كه عين الحيات بدست نيفتاده است . گويا كجا رفته باشند ؟ حاليا تا ملك داراب را رسيدن ، ما خود را و مملكت خود را بدست اين سگان داديم ، و خان و مان بندگان خداى را خراب كرديم ، تا ديگرچه شود !
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اين داستان چنين روايت مىكند كه آن ظالم بىباك ، طرمتاش ناپاك غدار ملعون ، با سالار و زرينتيغ كافر در ملك ملاطيه افتادند و دست بغارت اموال مردمان بردند و شهر ملاطيه را خراب كردند و غارت و غنيمت گرفتند . سه روز شهر ملاطيه را غارت كردند و آنچه از ظلم و تعدى خواستند با مردم ملاطيه بجاى آوردند . چندانك عين الحيات را طلب كردند نيافتند و از جستن عاجز شدند . وليد خالد را گفتند كه چندانك عين الحيات را طلب كرديم نيافتيم . وليد خالد گفت اين عظيم حاليست ، كه در چنين حالتى آنچه مقصودست از ميان بدر رفت و هيچ كس آگاهى ندارد . سپاه در غارت و بعضى در جستوجوى عين الحيات .
در چنين دمى سر عياران عالم بهروز عيار از ملك دمشق رسيد كه فيروز شاه او را فرستاده بود كه براى ما خبرى بياور كه شاه خوبان در چه كارست و از فتح دمشق او را خبر كن ، كه ما چند روز ديگر اينجا خواهيم بودن كه از حال بهمن زرينقبا باز دانيم و زود در عقب بياييم كه شنيدهام كه ملك ملاطيه در حصارست .
چون بهروز عيار برسيد و آن حال را بديد ، عظيم ملول شد . در شهر ملاطيه درآمد .
اهل ملاطيه را ديد كه در دست آن ظالمان گرفتار بودند و عظيم جورى از آن طايفه بر اهل ملاطيه مىآمد . گفت ما را چنين معلوم كرده بودند كه شهر ملاطيه را هرگز كسى بجنگ نگرفته است . آيا چون بوده است كه اين قوم چنين مسلط شدهاند ؟
دريغ از جوانمردان اين مملكت ! چون نيكو معلوم كرد ، دانست كه جمله از شومى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 63
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٣