تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 710

مساهمون:

ص٧١٠
آدمىزاد برسى مىبايد رفتن كه خيلى راه در پيش داريم و ايام زمستان نزديك رسيد و در زمستان در دريا نتوان رفتن . بهزاد و آن ملاح در كشتى مىآمدند و كشتى مىراندند و از آن ميوها مىخوردند تا مدت چهل روز برفتند . درين چهل روز به چند جزيره رسيدند و در هر جزيره‌يى چند روز مىبودند و تفرج مىكردند و مىگدشتند تا ازين قصه چند روز بگذشت كه به هيچ جزيره‌يى نرسيدند و هيچ ميوه در كشتى نماند چنانك هفت روز بگذشت و هيچ نخوردند . گرسنگى بريشان اثر كرد ، كار بجايى رسيد كه هر دو را بيم جان بود وقع نظر از حيات خود كردند و اميد از خود برداشتند و در بيم هلاكت افتادند . هرچند كه كشتى راندند و جد و جهد مىكردند و كشتى مىراندند هيچ كشتى از دور و نزديك پيدا نبود . بهزاد گفت اى پلنگو هيچ درين حوالى جزيره‌يى نيست و كار بر ما مشكل شد ، چون كنيم ؟ پلنگو گفت اى پهلوان من هرگز بدين مقام نرسيده‌ام و اين موضع را نديده‌ام . عجب باشد اگر درين حوالى هيچ جزيره‌يى باشد . جانرا وداع بايد كردن . بهزاد گفت هيچ انديشه‌يى نيست ، اگر عمر مانده باشد رزق نيز برسد كه خداى تعالى رزاق است . پلنگو با خود انديشه كرد و گفت ما هر دو از گرسنگى بخواهيم مردن ، او گوشت مرا نمىتواند خورد ، اما گوشت او قوت منست كه بدان گوشت چند روز مىتوانم زندگانى كردن . دايم در كمين بهزاد بود كه برو فرصت يابد و بهزاد ازين معنى غافل بود كه اعتماد تمام بر آن زنگى كرده بود كه مدت سه ماه بود كه در خدمت بهزاد بود . راوى اين داستان روايت كند كه ده شبانه‌روز بود كه بهزاد و آن زنگى هيچ نخورده بودند . قوت منقطع شد و هيچ طاقت بيل زدن و كشتى راندن نداشتند و هريك بر طرفى افتادند و هوش ازيشان رفته بود . بهزاد سر بر كنار كشتى نهاده بود و به چشم حسرت در آن آب دريا نگاه مىكرد و عنان كشتى را گداشته بودند . در وقت سحرگاه ناگاه بهزاد در خواب شد ، پلنگو نيز در خواب شد ، ناگاه بيدار