با هم گفتند كه هماكنون اين جوان غريب را بخواهند كشتن و بعد از آن در ما خواهند افتادن . ما را اكنون فرصت است ببايد گريختن كه مجال گريختن هست .
پس قلاب كشتى را برهانيدند . تاريكى بود و باد تند بود و زنگيان در حرب بودند و پرواى هيچ نداشتند . ملاحان كشتى بازرگانانرا براندند و در آن دريا برفتند و بهزاد را با آن زنگيان در حرب بگداشتند و جان خود را بدر بردند .
اما مؤلف اخبار گويد كه پهلوان بهزاد بجان مىكوشيد تا از آن زنگيان بيست تن را بكشت و آن باقى مىكوشيدند تا ده زنگى ماندند . بهزاد همچنان مىكوشيد تا دو تن ماندند ، بهزاد يكى ديگر را بكشت ، يك زنگى ماند برو نيز حمله كرد . آن زنگى زينهار خواست ، بهزاد او را بربست و گفت نام تو چيست ؟
گفت نام من پلنگوى زنگى . بهزاد گفت شما از كدام جزيرهايد ؟ گفت كه ما از جزيرهء غوريم ، و دايم درين دريا براى صيد مىگرديم و خوردن ما گوشت آدميست .
اما من ملاحم . بهزاد گفت اين چه درياست ؟ گفت اين درياى عمانست . گفت تا ملك آدمىزاد چه مقدار راهست ؟ گفت دو هزار و سيصد فرسنگ در دريا راهست .
بهزاد گفت اگر من ترا ببخشم تو توانى كه مرا بملك آدمىزاد برسانى ؟ گفت توانم . بهزاد گفت عهد كن كه بدفعلى نكنى و با من قصد نكنى و دشمنى نورزى تا من ترا ببخشم . چون بهزاد را معلوم شده بود كه آن بازرگانان بىوفايى كردند و او را تنها گداشتند ، بهزاد را ناكام بود كه آن زنگى را عهد داد . بعد از آن جبين او را ببوسيد . بعد از آن آن زنگيان كشته را در دريا انداختند و يراق راه كردند و ميوهء تر و خشك بسيار در كشتى درآوردند و در كشتى درآمدند و راه در پيش گرفتند و در آن دريا روانه شدند . بهزاد هنوز ازو ايمن نبود ، تا چند روز برفتند ، بجزيرهيى رسيدند پرنعمت و انواع ميوهاى الوانالوان از تر و خشك جمع مىكردند و در كشتى درمىآوردند كه خيلى راه در پيش داشتند . چند روز در آن جزيره بسر بردند . پلنگو گفت . اى پهلوان اگرت آرزوى آنست كه بملك
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 709
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٠٩