تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 708

مساهمون:

ص٧٠٨
شادى كردند . چون لحظه‌يى بگدشت از برابر ايشان كشتيى پيدا شد . چون بنزديك ايشان رسيد ايشان نگاه كردند . چهل زنگى آدم‌خوار ديدند كه در آن كشتى با سلاحهاى مختلف مىآمدند و نعره مىزدند . چون بديدند نعره از اهل كشتى برآمد . گفتند دريغ كه از آب دريا و غرق رهيديم ، بدست اين حرام‌زادگان افتاديم . بهرحال اگر در دريا هلاك شده مىبوديم آن بهتر بودى كه بخورد زنگيان آدمى خوار شويم . چون گريه و تضرع و زارى ايشان از حد گدشت ، بهزاد گفت اى جوانمردان اين همه تضرع و گريه چيست ؟ ايشان چهل وجود بيشتر نيستند و شما از صد وجود بيشتريد ، شما نيز دستى برآريد و حرب كنيد و دفع شر ايشان از خود بكنيد . گفتند كه ما كى حريف ايشانيم ؟ بهزاد گفت شما هيچ غم مخوريد كه من جواب اين قوم بگويم . جمله گفتند چه ابله مرديست ! تو با ايشان چه توانى كردن ؟ ايشان چهل زنگى آدمىخوارند و هريك بيست گز بالا دارند . بهزاد گفت همين لحظه بشما بنمايم . اين بگفت و از جاى برجست و زره درپوشيد و سپر و تيغى درربود و بر كنار كشتى آمد و بايستاد . چون آن زنگيان رسيدند ، قلاب در كشتى بازرگانان انداختند و آن كشتى را به خود كشيدند و بر كشتى خود بستند . يكى زنگى پيش آمد و خواست كه قدم در كشتى ايشان نهد . بهزاد مبارز چنانش تيغى بر كمر زد كه چون خيارش به دو نيم كرد . يك زنگى ديگر دست فراز كرد ثا گريبان بهزاد را بگيرد ، بهزاد تيغى بر كلهء سرش زد كه تا بند كمرش از هم بشكافت . آن قوم چون چنان ديدند . چهل زنگى بيكبار بر بهزاد حمله كردند . بهزاد در كشتى خود بود و ايشان در كشتى خود بود [ ند ] . پهلوان عالم و نوادهء سام نيرم خيز كرد و در آن كشتى زنگيان جست و آنگاه تيغ دريشان نهاد و ازيشان هلاك مىكرد . چنين روايت مىكند راوى داستان كه پهلوان بهزاد با زنگيان در حرب بود و آن زنگيان او را در ميان گرفته بودند و پهلوان ازيشان ميكشت . آن خواجگان