بگذشت و بهزاد را نديد و خداى عالم و پادشاه بنىآدم بقدرت كامل و حكمت شامل آن جوانرا نگاه داشت كه قادر است بهرچه خواست و خواهد كه نگارندهء ارض و سما اوست .
مؤلف گويد كه چون بهزاد در آن دريا افتاد در عمق آب رفت چنانك بقعر رسيد . چون اجلش نرسيده بود و پيمانهء عمرش پر نشده بود ، جست و زود بالا آمد و سر از آب بيرون كرد و دست و پا زدن گرفت . چون پهلوان جهان بود و صاحب قران زمانه بود ، خود را در روى آب بازداشت . همان درخت را ديد كه بر روى آب ميگشت . پهلوان دست در آن درخت زد و در ميان عمود آن درخت درآمد و خوش بنشست و ثنا گفت مر خدايرا جل جلاله كه او را در چنان حالتى بقدرت نگاه داشت . اما از آن جنى مىترسيد كه مبادا باز او را در چنين حالتى دريابد . اما جنى رفته بود ، كه در آن دم كه آن تاريكى و صاعقه پيدا شد جنى او را نديد و پنداشت كه مگر او هلاك شد كه از چنان جاى امكان خلاص نبود ، مگر كسى را كه خداى تعالى نگاه دارد . بهزاد شكر كرد خداى تعالى را و معلوم كرد كه او را هنوز از عمر چيزى نمانده است كه در آن حالت زنده ماند .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه بهزاد سه شبانهروز در آن دريا بر بالاى آن درخت بود . روز چهارم از دور جزيرهيى پيدا شد ، آن درخت بر كنار دريا رسيد ، بهزاد از بالاى آن درخت بر كنار دريا جست و رو بر زمين بماليد و خدايرا شكر بسيار كرد كه از آن بلاى چنان خلاص شد . بعد از آن برخاست و در آن بيشه درآمد ، درختان بسيار ديد پرميوه ، بعضى خشك شده و در پاى درختان ريخته و بعضى تر و تازه بر سر شاخسار ، بهزاد درافتاد و مىخورد و در آن جزيره مىگشت تا شب درآمد و آن شب روز شد . باز در گشت درآمد تا بقرب يك ماه در آن جزيره بود و خيلى بياسود و دايم در انديشهء آن بود كه ازين جزيره كى بيرون روم و چون بروم ؟ در فكر آن بود كه عمدى بربندد و تدبير آن مىكرد كه از پوست درخت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 706
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٠٦