بيدار شد ، ديد كه در اوج فلك مىپريد . عجب ماند كه اين چه حالتست ؟ نيك احتياط كرد ، ديد كه اين درخت كه او بر او بود در اوج فلك پرانست . تحير و تعجب كرد ، به شيب نگاه كرد ، آب دريا ديد . چون نيك نگاه كرد آن درخت را بر دوش صندلوس ديد . آه از جانش برآمد . بترسيد و خود را وداع كرد و گفت عاقبت خود را بر باد دادم و بدانچه « 1 » مىترسيدم درافتادم . اى دريغ از جوانى و مبارزى من ! از ديدار دوستان و عزيزان برآمدم و بدست چنين ديوى گرفتار شدم ، در چنين دريايى بهلاك آمدم ! با خداى تعالى مناجات كرد و گفت الهى به غير از تو پناهى « 2 » ندارم ، توام بقدرت دستگير كه دستگير اشيا تويى و چارهگر « 3 » بيچارگان تويى و غمخوار غمخوارگان تويى ، شعر :
اى آنكه دواى دردمندان دانى * درمان علاج مستمندان دانى
هرچه از « 4 » دل ريش خويش گويم با تو * ناگفته تو صد هزار چندان دانى
اى مالك الملك و اى خالق هر مخلوق و اى آفرينندهء جهان و جهانيان ، توام بقدرت بفرياد رس ! بهزاد اين مناجات با قاضى حاجات بكرد و به اعتقاد پاك از سر نياز بدرگاه بىنياز بناليد و هر سلاحى كه گران بود از خود جدا كرد و چست و چابك در قوام كار خود بايستاد . صندلوس را ناگاه معلوم شد كه بهزاد بيدار شد . چون از وى ترسيده بود ، چون دانست كه بهزاد بيدار شد ، از ترس بىاختيار بهزاد را با آن درخت در دريا انداخت .
روايت كند راوى داستان در حضور دوستان كه در آن دم كه صندلوس بهزاد را در دريا انداخت ، به امر خالق بيچون غبارى و صاعقهيى و تاريكيى پيدا شد و روى گيتى را بخار بگرفت و عالم تاريك شد ، چنانكه ديده از ديدن بازماند .
صندلوس چون بهزاد را در دريا انداخت و آن تاريكى و صاعقه پيدا شد ، صندلوس
هامش
( 1 ) - در اصل : از آنچه .
( 2 ) - در اصل : پنهايى .
( 3 ) - در اصل : جاره پر .
( 4 ) - خوانده شود : هرچ از .