آن نبود كه گرد بهزاد گردد كه عظيم از بهزاد ترسيده بود ، كه ازو ضرب خورده بود ، كه دستش را انداخته بود . با خود گفت چون كنم كه برو دست نهادن نمىتوان .
در خاطرش آمد كه پدر من با جد اينكه رستم بود و با او دشمنى داشت ، او را خفته دريافت و او را برداشت و در دريا انداخت . من نيز با اين كارى كنم كه تا عالم باشد از آن بازگويند . اين بگفت و در پاى آن درخت آمد و دست در آن درخت انداخت و نرمنرم زور آغاز كرد و زور ميكرد و حاضر « 1 » آن مىبود كه نبايد كه بهزاد بيدار شود .
اما بهزاد چهل شبانهروز بود كه نخفته بود ، و چندانك بيدار بود اختيارى داشته بود ، اكنون كه در خواب رفته بود او را هيچ اختيارى نمانده بود و صندلوس حرامزادهيى عظيم زبردست بود و هشتاد ارش بالا داشت ، بدوقد آن درخت بود ، به چند نوبت كه آن درخت را حركت داد از بيخ بركند و چون بركند بر دوش گرفت و بر اوج هوا روان شد . شعر :
ز هامون ببردش بر اوج فلك * ز قعر زمين تا بجاى ملك
درخت چنان برگرفته بدوش * ز خاك سيه تا بنزد سروش
پهلوان بهزاد در خواب در ميان شاخهاى درخت خود را محكم كرده و درخت بر دوش صندلوس و صندلوس بر اوج هواپران .
مؤلف اين داستان غريب و عجيب چنين روايت مىكند كه چون وقت سحر دررسيد ، صندلوس بميان دريايى رسيده بود و نيت آن داشت كه از آن دريا بهزاد را بگذراند و در ميان بيابان در موضع هلاك بيندازد . در آن وقت صباحان باد صبا كه بيداركنندهء هر خفتهايست و آگاهكنندهء هر بىخبريست ، در آن دم در وزيدن درآمد . بهزاد نه چنان خفته بود كه به زودى بيدار شود ، اما در آن حالت چنان در خواب ديد كه مرغى عظيم بزرگ او را درربود و آورد و در درياى آتش انداخت .
بهزاد در خواب بلرزيد ، دستها در شاخ درخت زده بود ، از هيبت اين خواب
هامش
( 1 ) - در اصل : خاطر .