خود را از صندلوس ديو حاصل كنم و مركب خود را با دردانه از آن حرامزاده بستانم و او را هلاك گردانم و باز زود به خدمت پيوندم . ايشان گفتند انشاء اللّه تعالى .
پس از آنجا روانه شدند و رو به شهر خفتگان نهادند و برفتند . پس بهزاد مبارز در آن مرغزار و كنارهء كوه مىگرديد و شبوروز بىخواب و بىقرار مىگرديد و از ترس صندلوس نمىيارست خفتن كه مبادا آن حرامزاده او را خفته دريابد و او را هلاك گرداند .
اما راوى داستان روايت كند كه بهزاد چهل شبانهروز خواب نكرد . بهزاد از تنهايى عاجز شد ، بيخ علف مىخورد و گاهگاهى صيدى ميكرد . درين چهل روز كه بهزاد در آن مرغزار مىبود يك لحظه نبود كه صندلوس از بهزاد غافل بودى و دايم گرد او گرديدى و فرصت طلب كردى كه باشد او را غافل يا خفته دريابد و او را هلاك گرداند . در آن چهل روز بهزاد نخفتيد و غافل از خود نبود و ميدانست كه صندلوس در پى اوست تا بهزاد تمام عاجز شد و از بىخوابى ناتوان شد . گفت حاليا در آن بيشه درآيم و ميوهيى چند بخورم . اين بگفت و در آن بيشه درآمد . بيشهيى بود بغايت خوب و درختان بسيار سر درهم آورده . شب درآمد و عالم تاريك شد .
بهزاد با خود گفت هرچه بادابادا ، امشب من بر بالاى اين درختها يكى خواهم رفتن و آسودن كه از بىخوابى عاجز شدم . درختى عظيم در برابر بهزاد پيدا شد ، بهزاد توكل بر خداى تعالى كرد و بر سر آن درخت برآمد . آن درخت شاخهاى عظيم داشت و برگ و بار بسيار . بهزاد دستها در شاخ درخت زد و پايها در شاخ درخت محكم كرد و سر در خواب نهاد . چهل شبانهروز بود كه خواب نكرده بود . چون در خواب رفت به كلى بىاختيار شد . صندلوس خود در كمين بود و آن حال را بديد ، خرم شد و لحظهيى صبر كرد كه بهزاد تمام در خواب شد . صندلوس ديو گفت اكنون وقت آنست كه عوض دست خود ازين آدمىزاد بخواهم و كار او را تمام كنم . با وجود آنكه بهزاد خفته بود و از عالم بىخبر بود صندلوس را زهرهء
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 703
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٠٣