تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 702

مساهمون:

ص٧٠٢
اين همه فغان و دريغ چيست ؟ بهزاد گفت مثل آن مركب در شرق و غرب عالم نيست . من اين همه راه به قوت او آمدم و آن مركب را خاصيت بسيار بود اما او از آن نوع نبود كه برود كه با من خوگر شده بود ، او را كسى برده است . شادبخت گفت اينجا از آن جايى نيست كه به غير از صندلوس كسى اينجا تواند آمدن . بهزاد گفت صندلوس دستى درباخت و از پيش من بگريخت بياييد تا آنجا رويم كه با او حرب كردم . بنگريم كه دست خود را برده است يا نه . راوى داستان چنين روايت مىكند كه بهزاد و آزادبخت و شادبخت آمدند بدانجا كه پهلوان با صندلوس جنگ كرده بود يك دست او را انداخته بود ، نگاه كردند گرز صندلوس را ديدند آنجا افتاده بود اما آن دست نبود . بهزاد گفت اكنون معلوم شد كه صندلوس در پى دست خود آمده است و مركب مرا برده است . اكنون مرا كار افتاد كه تا من مركب خود را از صندلوس نستانم و عوض خود با او نكنم قرار نگيرم خصوصا كه دردانه در دست اوست و مرا هم اينجا بايد بودن كه صندلوس اينجا بيايد كه تا كار او را تمام كنم . آزادبخت و شادبخت گفتند اى پهلوان ما چون كنيم ؟ بهزاد گفت شما بازگرديد كه شهر خفتگان نزديكست و مردم او جمله در خواب‌اند و نعمت بسيار در آن شهر هست . برداريد و طلسم خندق باطل شده است ، بگذريد . چون به شهر فواق رسيديد با هم عداوت مكنيد . تا من صندلوس را نمىكشم ايمن نمىشوم . زينهار كه مرا فراموش مكنيد كه روزى شما را معلوم شود كه مقصود من چه بود . گفتند بگوى . گفت چون طلسم شهر خفتگان باطل شد پس ميان شما و ايشان آمد و شد خواهد بودن . بايد كه شما از حال آن مملكت باخبر باشيد كه مرا در آن شهر قصه‌يى واقع شده است كه اكنون گفتن آن مصلحت نيست . خود شما را معلوم خواهد شدن كه درين گفتن مرا مقصود چيست . آزادبخت مبالغه كرد . بهزاد نگفت . پس آزادبخت و شادبخت بهزاد را وداع كردند و يكديگر را در كنار گرفتند و بگريستند . بهزاد گفت اميد دارم بفضل يزدان كه مراد