چهار صفه رو در روى يكديگر درآورده ، در يك صفه تختى از سنگ يشم نهاده اما هيچ كس پيدا نه .
بهزاد درآمد و گفت آيا اين حرامزاده كجا رفته باشد ؟ پهلوان درين گفتوگو كه ناگاه آوازى برآمد كه تو كيستى و بكدام دل و جگر و زهره درين موضع آمدهاى كه اگر شير بدين موضع برسد پنجه بيندازد و اگر مرغ برسد پر بريزد ! مگر از خود بيزار شدهاى كه در موضع و مأواى صندلوس ديو آمدهاى ؟ بهزاد دانست . . . « 1 » بهزاد بدانست كه آزادبخت و شادبختاند كه معلوم داشت كه ايشان اسير بند صندلوساند . پيشتر رفت و گفت من بهزادم كه بجنگ صندلوس ديو آمدهام و بتوفيق يزدان يك دستش را انداختم . حرامزاده از من گريخت ، شما چه كسانيد و اينجا چه ميكنيد ؟ ايشان چون آواز بهزاد شنيدند فغان برآوردند كه پهلوان بجان زينهار ! ماييم آزادبخت و شادبخت ! بهزاد گفت من نيز بطلب شما آمدهام . بعد از آن در زير آن تخت درآمد و آن هر دو تن را برگشود و از آن زير تخت بيرون آورد و ايشانرا در كنار گرفت و بپرسيد . ايشان گفتند كه اى پهلوان تو چون بدين مقام رسيدى و از خندق طلسم چون گدشتى و با كوهتن رعدآواز چه كردى ؟ بهزاد گفت بتوفيق يزدان آن حرامزاده را كشتم و شهر فواق را بگرفتم و جهانسوز با من يكى شد ، آن حالها چنانك رفته بود از اول تا آخر بگفت كه چون از خندق گدشتم و آن جنى چون كشته شد و با صندلوس چون حرب كردم و دستش چون انداختم و از من چون بگريخت . بارى بگوييد كه دردانه كو ؟ گفتند آن حرامزاد دردانه را اينجا بند نكرد . بهزاد گفت حاليا بيرون رويم و فكر كنيم . بهزاد بيرون آمد و ايشان در عقب پهلوان بيرون آمدند . بهزاد نگاه كرد ، مركب خود را نديد ، در آن حوالى بگرديد ، هرچند كه بجست نيافت . گفت دريغ از آن مركب ، ندانم كجا رفت . آزادبخت گفت اى پهلوان ترا چه شد ؟ آخر اسبى بيش نبود .
هامش
( 1 ) - ظاهرا بعد از اين جمله عبارتى حذف شده است .