تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
لحظه‌يى توقف كن تا ازو سؤالى ديگر بكنيم . طرم‌تاش گفت اين همه جنگ و فتنه [ را ] سبب عين الحياتست . او بدست نيامد . راست بگو كه او بكجاست كه با زنت عين الصفا هردو ناپديد شدند ؟ شاه سيف الدوله چون بشنيد كه عين الحيات و عين الصفا ناپديد شده‌اند و بدست نيفتاده‌اند ، عظيم خرم شد . گفت چه دانم كه كجا رفته‌اند من ايشانرا در شهر گذاشتم و بيرون آمدم . حرام‌زادهء ناحق‌شناس ، املاق حرام‌زاده ، اين دو حرام‌زاده را از بند بيرون آورد و با ايشان يكى شد و مرا در بلاى شما انداخت . شماس گفت اى سيف الدوله دشنام مده . هركه با ملك خود چنان كند كه تو كردى لابد چنين بيند كه تو ديدى . طرم‌تاش گفت اى سيف الدوله ما از تو سؤال ميكنيم كه عين الحيات بكجاست ، تو چه جواب ميگويى ؟ شاه [ سيف الدوله ] گفت من چه دانم كه بكجاست و اگر نيز دانم به يزدان پاك سوگند كه اگر نيز بدانم هرگز نگويم ، تا امانت [ را ] تمام گوش داشته باشم . طرم‌تاش گفت اگر نگويى سرت از تن بردارم . شاه سيف الدوله گفت آخر در وفادارى و مردى هلاك شوم ، بهتر . اگر من در دست نامردان هلاك شوم دوستر دارم ، از آنكه بنامردى زنده باشم . طرم‌تاش بغايت تند شد و گفت يعنى من نامردم ! من به تو بنمايم كه مردم يا نامردم . ترا حالى نمىكشيم . اول جواب سپاه ايران بگويم اما مرا كارى ديگر هست . دست كرد و حكمى بيرون آورد و گفت اين حكم و يرليغ قيصرست كه بر من فرستاده است كه چون سيف الدوله را بگيرى و عين الحيات را بدست آرى ، ملك ملاطيه از آن تو باشد . اگر خواهى نگاه دار و اگرنه خراب كن . مرا اين ملك نمىبايد . به حكم قيصر من اين ملك را خراب ميكنم و غارت ميكنم و عين الحيات را در ميان شهر طلب ميكنم . وليد خالد گفت تو ميدانى . هرچه خاطرت ميخواهد چنان كن . من نيز ترا اجازت دادم . گفت ببريد اين قوم را در بند كنيد كه اول من از كار شهر ملاطيه باز رهم . آنگاه بگويم كه چه مىبايد كردن . اين بگفت و در حال با آن هشتاد هزار مرد سوار