نهاده و مىآمد . چون به نزديك بهزاد رسيد يك نعره بر بهزاد زد كه اى ايرانى خيرهسر تو كه باشى كه نوكر مرا از راه ببرى و بمقام و مأواى من بيايى و طلسم خندق سيماب را باطل كنى و پسرگير مرا ، كوهتن رعدآواز را بكشى ؟ هم اين زمان كارى با تو بكنم كه تا جهان باشد از آن بازگويند ! الحق كه بهزاد ازو وهم كرد كه عظيم پتيارهيى بود ! اما نترسيد و دل در كرم حق بست و خود را چست كرد و گفت بيا اى ملعون كه من به حرب تو آمدهام . اين بگفت و آهنگ او كرد . صندلوس ديو آن درخت را در سردست بگردانيد و حوالهء سر بهزاد كرد . بهزاد سپر را در سر كشيد و با خود گفت برحذر باش كه عظيم حرامزادهايست و عجب كوه پارهيى حوالهء تو كرده است ! اين بگفت و سپر در سركشيد و چست بايستاد . صندلوس آن كوهپاره را فرود آورد . بهزاد خيز كرد و زمين را بدل كرد . صندلوس آن درخت آسياسنگ را چنان بر زمين زد كه يك گز در زمين فرورفت . پنداشت كه بهزاد را خرد كرد . گفت اى آدميك خيرهسر ! اكنون خود را چگونه مىبينى ؟ اين ميگفت و بهزاد را در زير گرز مىجست . پهلوان جهان و يادگار رستم دستان بهزاد جهان ، نعره زد و گفت اى ملعون پاى دار كه آمدم ! صندلوس كه آواز بهزاد را بشنيد و او را بديد حيران ماند و گفت اى ايرانى تو هنوز زندهاى ؟ اين بگفت و باز آهنگ او كرد .
صندلوس گرز را برآورد و حوالهء سر او كرد . بهزاد در زير زخم او درآمد و آن تيغ برنده گرايندهء ديوكش را برآورد . صندلوس دست و گرز در هوا كرده بود كه بهزاد را زخم بزند كه جهان پهلوان تيغ را بزد بر زير بغلش كه دستش را با آن درخت بر زمين انداخت . آه از جان صندلوس برآمد . نعرهيى زد و ناپيدا شد . پهلوان عالم بهزاد جهان پهلوان چون دست صندلوس را بينداخت ، خواست تا بزخمى ديگر سرش را بيندازد كه او ناپيدا شد . بهزاد گفت آيا كجا رفت ؟ اين بگفت و نگاه كرد غارى را ديد . گفت شايد درين غار رفته باشد . اين بگفت و بر در آن غار آمد و در اندرون غار آمد ، راهى ديد پيچاپيچ ، مقدار يك تير پرتاب رفت ، بر در خانهيى رسيد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 700
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٠٠