خواب رفته . بهزاد چون آن دختر را بديد حيران ماند كه مثل آن جمال نديده بود . بدلى و هزار دل عاشق آن جمال شد . چنان جوانى و مردى برو زور كرد كه از خود بدر رفت ، هرچند كرد كه خود را نگاه دارد نتوانست ، خود را بر دختر انداخت و چند بوسه بر لبان شكرينش زد . شيطان از راهش برد و دست بر دختر نهاد و مهر دختر برداشت . بعد از آنكه اين كار كرد پشيمان شد ، اما فايدهيى نبود كه قضا كار خود كرده بود .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه بهزاد سه شبانهروز از آن ايوان بيرون نيامد و انگشترين خود را در انگشت دختر كرد و كاغذ بنوشت و بر سر بالين دختر بگذاشت و از آن ايوان بيرون آمد . با خود گفت كه عجب كار ناكردنى كردى تا پاداش اين كار كجا خواهى يافتن ، حكيم گويد :
ندانم كه بادافره ايزدى * كجا يا بى و روزگار بدى
اين با خود ميگفت و ميرفت و آن شهر را تفرج مىكرد و از آن كارى كه كرده بود برحذر بود كه عاقلان روزگار گفتهاند ، شعر :
هر آنكس كه بد كرد كيفر برد « 1 » * نه چشم زمانه بخواب اندرست
پهلوان روزگار پهلوان بهزاد از شهر خفتگان بيرون آمد . مركب ايستاده بود ، اما جنى نيامده بود ، پهلوان سوار شد ، دامنهء كوهى بود ، پهلوان آهنگ آن كوه كرد تا بر بالاى آن كوه برآمد . چون در ميان آن كوه نگاه كرد ، آن جنى را ديد كه با او عهد كرده بود و دوست او بود ، او را ديد آنجا كشته افتاده . آه از جان بهزاد برآمد و گفت دريغا ازين جنى كه دوست ما بود ! او را صندلوس كشته است ! پهلوان درين سخن بود كه آواز عظيم برآمد كه اى ايرانى خيرهسر ! جان كجا برى كه اينك آمدم كه كينهء كوهتن رعدآواز از تو بكشم . بهزاد در عقب نگاه كرد ، صندلوس را ديد چون كوهى مىآمد و آسيا سنگى را در درختى تعبيه كرده بر دوش
هامش
( 1 ) - در اصل : براست . بيت از يك قطعهء معروف فردوسى است .