تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
كه در آن شهر هيچ كس نيست . بهزاد دانست كه خلق اين شهر جمله در خواب اند كه نوبت خواب ايشان بود ، كه آن جنى گفته بود . بهزاد رو بر دروازهء آن شهر نهاد ، چون برسيد بر در دروازه مرغزارى بود و علف و آب روان ، بهزاد از آن مرغزار بگدشت ، در دروازه بود . بهزاد از بيرون شهر در اندرون شهر نگاه كرد ، هيچ كس حركت نمىكردند . بهزاد گفت مصلحت در آنست كه يك بار درين شهر روم ، چون خلق اين شهر در خوابند تفرج اين شهر بكنم و گرد اين شهر برآيم ، اما مصلحت آنست كه مركب را در بيرون شهر بگدارم كه اگر جنى بيايد بداند كه من در شهرم . اين بگفت و از پشت مركب پياده شد و مركب را در كمند بست و بر درختى كه در ميان مرغزار بود بست و از سلاح بعضى از شاخ درخت درآويخت و عزم دروازه كرد . دروازه گشوده بود و پول انداخته و دروازه‌بانان همه در خواب رفته . بهزاد از دروازه بگدشت و بميان شهر آمد . خلق را ديد جمله در خواب رفته ، هم بر سر راه افتاده و در خواب رفته . آن نه از خاصيت فلك و ستارگان بود بلك از قدرت اللّه تعالى بود كه قادر بقدرت چنان آفريده بود كه عقل همهء عاقلان در آن حيران بود ، كه مردم آن شهر چنين چراست . بهزاد مىآمد تا رسيد بر در قصرى و ايوانى سر بر فلك كشيده . بهزاد پيش آمد ، دربانانرا ديد جمله در خواب رفته ، بهزاد ازيشان گد [ شت ] ، در اندرون ايوان درآمد ، تختى ديد زده و لايق تخت رخت انداخته . پادشاه بر سر تخت در خواب رفته . امرا در پاىتخت جمله در خواب رفته . سگ و گربهء آن شهر جمله در خواب رفته . بهزاد حيران ماند و ثنا گفت قادر پر كمال را و صانع لايزال را و گفت اين همه قدرت تست تعالى شأنه « 1 » ، اللّه اكبر ! گرد آن قصر و ايوان برآمد تا رسيد بسراى زنان ، پرده‌يى ديد از در ايوانى درآويخته . بهزاد درآمد تختى ديد زده و جامهاى خوب بر آن تخت انداخته و دخترى همچون ماه شب چهارده بر بالاى آن تخت خفته و چادر شب حرير بر رو كشيده . دايه در بر دايه و دختران همه در
هامش
( 1 ) - كذا .