تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 697

مساهمون:

ص٦٩٧
است ، كه سليمان عليه السلام اين خندق را « 1 » فرموده است ، كه باطل كردن اين خندق به خواندن اين اسم است كه بخوانند و آن طلسم خندق باطل شود . بهزاد آن لوح را بستد و با آن جنى روانه شدند تا بر كنار آن خندق آمدند . بهزاد پياده شد و آن اسم اعظم را خواندن گرفت . چون چند نوبت آن اسم اعظم را بخواند بخارى و غبارى برآمد و آن خندق ناپديد شد . چون لحظه‌يى بگدشت آن غبار و تاريكى ناپديد شد . بهزاد و آن جنى نگاه كردند ، آن خندق ناپديد شده بود . بهزاد شكر اللّه تعالى كرد و از آن خندق بگدشتند و رو به شهر خفتگان نهادند . آن جنى گفت ازينجا تا شهر بپاى شما سه منزل است ، تو بر در شهر برو كه اكنون نوبت خواب ايشانست تا من بروم و احوال صندلوس را معلوم كنم كه صندلوس كجاست . ببينم كه در غار سياه است يا جاى ديگر كه يك جاى او آنجاست . بر در دروازهء شهر خفتگان بهم برسيم و تو از آنجاى مرو تا من بيايم . بهزاد گفت تا كى بيايى ؟ بگوى تا معلوم باشد . جنى گفت اگر صندلوس آنجاست تا سه روز ديگر بيايم و اگر آنجا نباشد تا ده روز ديگر بيايم . بعد از آن بهزاد را وداع كرد و جنى گفت اى پهلوان تو يقين بدان كه من سروجان فداى تو كرده‌ام اگر باد اين خبر بصندلوس ببرد مرا پاره‌پاره كند ، همتى با من بدار كه باشد يزدان راست آرد . اين بگفت و راه شهر خفتگان به بهزاد نشان داد و خود برفت تا حال او بكجا رسد . مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه بهزاد رو به شهر خفتگان نهاد ، آن جنى نشان راه به بهزاد گفته بود ، پهلوان به آن نشانى ميرفت ، تا دو شبانه‌روز برفت ، پشته‌يى عظيم بلند پيدا شد . بهزاد رو بر قلهء آن پشته نهاد ، چون بر آلاى و بالاى آن پشته برآمد از آن طرف پشته نگاه كرد ، يك شهرى پيدا شد ، عظيم بزرگ و برج و باروى آبادان و خندق ژرف گرد شهر كشيده ، اما هيچ آوازى از آن شهر برنمىآمد و هيچ كس در آن شهر حركت نمىكرد . تو پنداشتى
هامش
( 1 ) - در اصل : خندق را او .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 697 | مولانا محمد بن احمد بيغمى