حرامزاده بهلاك آيم . بهزاد زور كرد و باز جنى را بر زمين زد و از سينهاش برخاست . آن جنى برجست و باز در بهزاد چسبيد و زور كرد . بهزاد باز بر زميناش زد . بدين نوع ،
مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه تا نه بار پياپى بهزاد آن جنى را بر زمين زد چنانك بهزاد عظيم در غضب رفت . بار دهم كه بهزاد آن جنى را بر زمين زد ، هر نوبت زود از سينهاش برخاستى ، اين نوبت چون او را بر زمين زد بر سينهاش نشست و قصد هلاك آن جنى كرد . جنى چون معلوم كرد كه بهزاد در غضب است و قصد هلاك او را دارد ، جنى بخنديد و گفت راست گفتهاند كه آدمى را هيچ وفايى نيست ! برخيز كه با من شرط دوستى دارى . بهزاد گفت از طرف تست ، تو به من گفتى كه يكديگر را بيازماييم و يك نوبت با هم كشتى گيريم . يك نوبت با ده نوبت شد و هنوز دست نمىدارى و قصد هلاك من ميكنى ؟ آن جنى گفت برخيز كه هنوز كودكى و قصد و غرض مرا نمىدانى كه درين مبالغه كردن مقصود من چيست . برخيز از سينهء من تا بگويم . بهزاد از سينهء او برخاست . جنى گفت اى پهلوان آخر تو شنيدى كه من چه گفتم كه صندلوس به زور و شجاعت و قد و بالا و هيبت و صلابت چندانست كه ده بار چون من . گفت بلى . جنى گفت چون ده بار چون من باشد ، بيكبار كه تو مرا بر زمين زنى كفايت نكند . من ده بار ترا آزمودم و گرمآگرم با تو درآويختم . تو نيز مردانه رفتى و نيك آمدى و بر تو اعتماد هست . اكنون به تدبير كار رفتن مشغول باش . بهزاد هزار آفرين بر دانش آن جنى كرد و گفت اكنون مردانه باش تا اول طلسم خندق را باطل كنيم و بعد از آن رو به شهر خفتگان آريم . جنى گفت كه خوش باشد . بعد از آن جنى در آن چاه رفت . بعد از لحظهيى بيرون آمد و يك لوح پولاد با خود بيرون آورد و بدست بهزاد داد و گفت اى پهلوان اين لوحيست كه برين لوح اسمى چند از اسماء اللّه « 1 » نبشته
هامش
( 1 ) - در اصل : اسمانبه .