تاريكم نشانده است ، كه من خود را بديدن آن ماهى تسلى كردهام كه اگر او نباشد مرا حضور نباشد . اما مرا معلوم است كه تو حريف او نيستى . بهزاد گفت بتوفيق خداى تعالى كه هستم . آن جنى گفت اى بهزاد صندلوس بهيبت و صلابت و قد و بالا و زور چندان باشد كه دهبار [ چون ] من . بهزاد گفت اگر صد بار چون تست كه من حريف او هستم . جنى گفت چون قبول نمىكنى يك كار ديگر بكن تا مرا نيز شجاعت تو معلوم شود . بهزاد گفت آن كار كدام است ؟ بگو تا مرا معلوم شود . گفت يك نوبت بر سر اين چاه رويم و در ميان اين مرغزار با هم دستى كشتى بگيريم . اگر تو به زور و مردى مرا بر زمين زنى مرا بر تو اعتماد زور شود تا ترا بجنگ صندلوس برم . بهزاد گفت مرا با تو دوستى است با تو چون حرب كنم ؟ آن جنى گفت حرب نيست بلك بر سبيل آزمايش يكديگر را بيازماييم تا من ببينم كه حريف صندلوس هستى يا نه ؟ بهزاد گفت روا باشد . آن جنى گفت تو بر سر چاه رو تا من بيايم .
بهزاد برخاست و پيش كمند آمد و دست در كمند زد و بر بالا رفت و در آن مرغزار مىگشت و مركب مىچريد . چون لحظهيى برآمد آن جنى نيز مثل دودى از آن چاه برآمد و در مقابل بهزاد آمد و دست بر دست زد و گفت بيا تا بنگرم چه زور دارى كه خيلى لاف زدى و دعوى كردى ! بهزاد پيش رفت و با آن جنى دست درهم زدند . آن جنى بسيارى زور كرد تا پهلوانرا بردارد ، نتوانست .
بهزاد در او درآمد و يكى زورى بر كمر آن جنى كرد و او را از زمين برداشت و بعد از آن باز نرمش بر زمين نهاد . آن جنى عظيم انفعال خورد و سرخ برآمد و در قهر رفت و يك نعره بر بهزاد زد و گفت اى آدمى ترا [ چه ] حد آن باشد كه مرا بر زمين زنى ؟ هم اين زمان كارى با تو بكنم كه از آن در عالم بازگويند . اين بگفت و در بهزاد درآمد . بهزاد چون چنان ديد گفت اى مرد [ ه ] ريگ ! خود مىگويى و خود قهر مىكنى ! اين بگفت و به دو درآمد و گفت اگر تن به سستى دهم بدست اين
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 695
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٩٥