تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 694

مساهمون:

ص٦٩٤
دارم و آرزوى شهر خفتگان دارم . اول ازين خندق مىبايد گدشتن و بعد از آن به صندلوس رسيدن . سرّ و راز من اين بود كه گفتم . آن جنى كه اين سخن بشنيد گفت اى شيرمرد من تصور آن كردم كه مگر ترا هوس شهر خفتگانست ، اكنون نوبت خواب ايشانست ، گفتم من ترا ببرم و از بالاى آن شهرت بگدرانم تا تو يك نوبت آن شهر را تفرج كنى و بازت من بيارم . اكنون تو سخن ديگر مىگويى و بجنگ كردن صندلوس مىروى ! بهزاد گفت بلى مقصود من آزادبخت و شادبخت و دردانه است كه در دست صندلوس دربند اند . آن جنى گفت راست گفته‌اند كه آدمىزاد هوسناكست و طامع و خيره ! بهزاد گفت چگونه ؟ آن جنى گفت تو هيچ ميدانى كه چه ميگويى ؟ تو صندلوس ديو را بكوه‌تن رعدآواز نسبت ميكنى كه كوه‌تن در پيش او مثل گربه‌يى باشد ! اى جوان غريب اين صندلوس فرزند اكوان ديو است كه بدست رستم زال بهلاك آمده است و دعوى مىكند كه من از پدران خود به قوت و هيبت بيشترم . اى جوان اگر تو او را ببينى از ترس او هلاك شوى . بهزاد گفت پدر صندلوس بدست رستم زال بهلاك آمده است و من نوادهء رستم زالم . اگر او نيز بدست من بهلاك آيد عجب نباشد . آن جنى گفت برخيز و سر خود گير و در عالم بگريز كه صندلوس چراغ بركرده است و يكى را از تخم رستم طلب مىكند كه به خون اكوان ديو هلاك كند . على الخصوص كه پسرگير او را كشته‌اى . بهزاد گفت چون ميدانى كه من حريف او نيستم ؟ او از نسل اكوان ديو است و من از نسل رستم زال . جنى گفت تو چون رستم نيستى و او از اكوان ديو زورناك‌تر است . تو حريف او چون باشى ؟ بهزاد گفت من حريف او هستم ، بتوفيق خداى تعالى ! آن جنى گفت نامت چيست ؟ گفت نام من بهزاد . جنى گفت من راضيم كه صندلوس در عالم نباشد كه مرا او در عالم در پيچيده است و در چاه