او جواب مرا نميگفت و هيچ كس مرا تسلى نمىكرد تا اكنون كه تو آمدى و جواب سؤال من دادى و مرا تسلى كردى . اكنون بگو كه مراد تو چيست ؟ رازت را به تمامى آشكار كن تا من نيز راز ترا بدانم و اگر توانم مرادت برآرم .
بهزاد گفت پيشتر از آنك من راز خود را بگويم اول تو سوگند ياد كن كه قصد من نكنى و دربند آزار من نباشى تا من راز خود را بتمامى با تو بگويم . آن جنى گفت اى آدمى ، معلوم دان كه در پيش ما دروغگويى و بدعهدى نمىباشد ، تو از آن ايمن باش و به تمامى راز خود را به من بگوى . اگر دانم كه از عهدهء آن مىتوانم بيرون آمدن خود نيكو و اگر لاممكن است ترا نصيحت كنم و بگويم كه آهن سرد مكوب و زحمت مكش كه بدست نمىآيد . بهزاد گفت بدانكه من مرد غريبام از ديار ايران ، بىاختيار بدين ملك ايمن افتادهام ، ملك ايمن شهر را با ملك فواق كوهتن رعدآواز جنگ بود ، چون من در ملك ايمن بودم با كوهتن جنگ كردم و كوهتن را بضرب دست بگرفتم و دربند كردم . شب عيارى بدزدى بيامد و او را ببرد . در وقت رفتن ملك ايمن نيز گرفتار كوهتن شد ، روز ديگر من واقف شدم ، در عقبش سپاه كشيدم و به فواق آمدم . شيرك عيار آمد و مرا در بستر بيهوش كرد و در پيش كوهتن برد ، كوهتن قصد من كرد ، جهانسوز كه يكى از امراى او بود نگداشت و مرا بستد و بخيمهء خود برد و با من شرط كرد .
چون از بند رهيدم روز ديگر در ميدان رفتم و كوهتن را بكشتم و آن مملكت را بگرفتم . اما چنين معلوم كردم كه شادبخت و آزادبخت و دردانه دربند صندلوس ديوند كه پدرگير كوهتن است ؛ و آن قوم نمىگدارند كه من به شهر و جاى خود روم ، ميگويند كه تا صندلوس زنده است ما نمىتوانيم درين موضع بودن و آزادبخت كه پادشاهست در دست اوست و صندلوس بهر مدتى مىآيد ، شايد كه بيايد ؛ و آوازهء اين شهر خفتگان شنيدهام ، ميخواهم كه ببينم و آرزوى كشتن صندلوس
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 693
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٩٣