سؤال كردن جنى از بهزاد ايرانى : بهزاد با خود گفت اگر جوابش بگويم كار دشوار بر من آسان شود و اگر جواب نگويم و او قصد من كند بيك ضرب تيغش چون خيار به دو نيم كنم . جنى گفت هان بگوى كه در عالم كدام موضع خوشتر و كدام جاى بهتر كه در عالم بهتر از آن موضع و خوشتر از آن جاى نيست ؟
بهزاد گفت آن جاى كه دل فرود آيد ، چون در تن آدمى دل سلطان است و جملهء اعضا كه در تن است بفرمان دل است . پس آنجا كه دل را خوش است پس آن موضع بهترين جايهاست در عالم . اگر در گلخنى دل فرود آيد آن گلخن بهتر از گلستان باشد كه دل سلطانست ، كه بزرگان گفتهاند ، شعر :
اگر با دوست در زندان بباشى * از آن بهتر كه با دشمن به گلزار
مرا زندان و روى دوست ديدن * به از گلزار و با دشمن سروكار
آن جنى چون از بهزاد اين سخن بشنيد ، شاد شد و از جاى برجست و بهزاد را در كنار گرفت و روى او را ببوسيد و عظيم خرمى كرد و دست بهزاد را بگرفت و بر گوشهء آن تخت برآورد و بنشاند و گفت خوب گفتى و مرا عظيم تسلى كردى كه مرا در عالم همين مراد بود كه كسى اين سخن را با من بگويد كه مرا تسلى بدين يك سخن شد . اكنون من حكايت خود با تو بگويم تا ترا نيز معلوم شود كه مرا مقصود ازين سؤال چيست . بهزاد گفت بگو تا معلوم كنم ، گفت اى جوانمرد بدانك اين چشمه كه در برابر نظر منست بهر مدتى يك ماهى سبز بغايت نيكو شكل ازين چشمهء آب سر از بن حوض بيرون مىكند . من از آن ماهى چشمهاى او را دوست ميدارم ، به جهت ديدن آن سالى دوازده ماه و ماهى سى روز و روزى بيست و چهار ساعت و ساعتى شصت دقيقه نشستهام و چشم و دل و جان بر گماشتهام كه باشد يك بار روى آن ماهى را ببينم . از هركس كه اين سؤال ميكردم « 1 »
هامش
( 1 ) - در اصل : ميكنم .