از سنگ يشم بريده و بر سر آن تخت ديوى عظيم باهيبت تمام نشسته و چشمها را در حوض آب انداخته و تيزتيز در آن آب نگاه مىكرد . بهزاد را عظيم آمد ، متحير شد . آن ديو سر برآورد و دو چشم در بهزاد انداخت و چون او را بديد بقهقهه بخنديد و گفت اى آدمىزاد خوشآمدى ! اما بدين چاه چون راه يافتى و ترا بدين چاه كه راه داد ؟ بارى بگو كه بچه كار آمدهاى ؟ مگرت آرزوى رفتن شهر خفتگان شده است ؟ بهزاد گفت نيكو دانستى . آرزوى شهر خفتگان دارم .
نشان راه طلب ميكردم ، بكنار خندق رسيدم و مرا معلومست كه طلسم اين خندق بدست تست . آمدهام تا مرا ازين طلسم بگدرانى ، تا بدان شهر روم و تفرج آن شهر بكنم . آن جنى بخنديد و گفت اى نادان اين چه تصور است كه در خيال آوردهاى و اين چه انديشهء محال است كه كردهاى ؟ اين طلسم را از بهر آن ساختهاند كه هيچ كس بدان شهر نتواند رفتن كه اين طلسم هرچند كه بدست منست اما من كه خدمتكار صندلوس ديوام ، مرا اينجا بازداشته است كه اين راه را من نگاه مىدارم . از آن روز باز كه من درين موضعام بسيار آدمى مثل تو بخت برگشتهء سعادت رميده به من رسيدهاند كه ايشانرا نيز آرزوى تفرج اين شهر بوده است كه بدست من بهلاك آمدهاند . اما بىحجت ايشانرا نكشتهام ، تا اول ايشان به خون خود رضا ندادهاند ايشانرا نكشتهام . با تو نيز چنان خواهم كردن .
بهزاد گفت چه ميگويى ؟ بگوى تا بدانم كه من از آن نوع نيستم كه تو تصور ميكنى . مرا به ديگران نسبت مكن . بارى بگوى كه حجتت چيست تا معلوم شود . آن جنى گفت كه از تو سوالى دارم ، اگر جواب بگويى [ و مرا ] تسلى كرده باشى ، جان ببرى و اگرم جواب نگويى ترا بزارى زار هلاك كنم كه مرغان هوا را و ماهيان دريا را بر حال تو گريه آيد . بهزاد گفت اگر جواب بگويم در عوض با من چه كنى ؟ آن جنى گفت ، اگرم جواب بگويى مرادت برآورم و ازين خندقات بگذرانم ، تا به روى و شهر خفتگان را تفرج كنى . بهزاد گفت روا باشد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 691
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٩١