شماس گفت در آن حالت كه شما را از زندان بيرون آورديم ، من با دويست كس به ايوان شاه سيف الدوله رفتم و ايوان او را در ميان گرفتم ، جملهء خدمت - كاران آن ايوانرا گرفتم ، به غير از عين الحيات و عين الصفا كه زن سيف الدوله است .
بسيار طلب كرديم و هيچكس نشان او نمىدهد كه آندو وجود كجا رفتند .
وليد خالد گفت شايد كه سيف الدوله داند . او را بياريد كه تا ازو سؤال كنيم .
در حال برفتند . شاه ملاطيه را با وزيرش و با شموط پهلوان بياوردند و در برابر شاه وليد خالد و طرمتاش بداشتند . ايشان سر در پيش انداختند و بايستادند .
وليد خالد گفت بنگريد كه شاه سيف الدوله با من چه كرد ؟ من كه وليد خالدم [ و ] مثل او هزار غلام بر درگاه داشتم ، مرا مدتى مديد در بند كرد . عاقبت دولت من كار خود كرد و اكنون بنگريد كه چون اسير و عاجز ايستاده است ! اميد چنان دارم كه فيروز شاه را و ملك داراب را در پيش خود همچون سيف الدوله ببينم .
طرمتاش در سخن درآمد و گفت اى سيف الدوله بر تو مكتوب نبشتم و ترا پند دادم ، چرا با من جنگ كردى ؟ ترا چه حد آن بود كه شاه مصر را در بند كنى ؟ اكنون خود را چون مىبينى و جزاى تو چيست ؟ شاه سيف الدوله سر بر آورد و گفت اى طرمتاش من پادشاهم و پدران من پادشاه بودهاند و ملك ما دايم به امانتدارى مشهور بوده است و آنچه من كردم نه به حكم خود كردم ، بلك به حكم ملك داراب كردم كه ملك داراب مرا چنين فرموده . يزدان پاك را حكم چنين بود ، مرا بدان چه طعنه ميكنى كه من اسير بند و بلاى شما شدهام .
آخر بجوانمردى گرفتار شدهام . مردان عالم را از بند و بلا هيچ عارى نيست .
البته آنچه شما با من كرديد عاقبت آن را بازخواستى خواهد بودن . وليد خالد از شاه سيف الدوله در دل داشت كه او را مدتى بند فرموده بود . گفت اى حرامزاده ترا آن بس نبود كه مرا مدتى بند فرمودى ؟ اكنون مرا بجان مىترسانى ! دهيد ! اين حرامزاده را سر از تن برداريد ! طرمتاش گفت اى شهريار كشتن او آسانست .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 61
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦١