مرا از ذكر كردن بازداشتى . بهزاد گفت اى پير يزدانپرست ، به حق آن خداى كه ترا چنين به خود مشغول كرده است كه به غير ازو ارادت به هيچ چيز ندارى ، كه مرا نشانى بده كه موجب صلاح من باشد كه من خيلى زحمت كشيدهام تا بدين موضع رسيدهام . بىمقصود نمىتوانم بازگشتن . آن جنى گفت چون نميدانم چه بگويم ؟ اما اين قدر مىدانم كه در آخر اين دره مرغزاريست و در آن مرغزار چاه عظيم است و آنچه تو طلب ميكنى از آن چاه طلب بايد كردن . اين بگفت و برخاست و در آن غار رفت . بهزاد دانست كه او را در آن چاه مىبايد رفتن .
مركب مىراند تا به چند شبانهروز بمرغزارى رسيد . عظيم جايى خوب و موضع لطيف و نزهتگاه خوب . بوى سنبل و گل و آواز قمرى و بلبل پيچيده . تا عمر بهزاد بود از آن خوشتر جايى نديده بود . بغايت خوش آمدش ، در آن مرغزار در حركت و سير درآمد . بر سر چاهى رسيد عظيم گشاده ، چنانك گرداگرد آن سر چاه تا مقدار پنجاه گز بود ، اما عظيم نغل . بهزاد از پشت مركب در آن چاه نگاه كرد ، گفت مرا بهرحال درين چاه بايد رفتن تا بنگرم كه در بن چاه چيست كه آن جنى يزدانپرست مرا گفت كه آنچه تو ميطلبى در آن چاه است .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه بهزاد از مركب پياده شد و نيزه را در زمين محكم كرد و عنان مركب را در نيزه بست و كمند برگشود و سر كمند را در بن نيزه محكم كرد ، و دست در كمند زد و رو بشيب چاه كرد . كمند پهلوان بهزاد هفتاد ارش بود . چون قدم پهلوان بر زمين چاه آمد دست از كمند بازداشت و در عمق چاه نگاه كرد ، روشن بود ، در برابر نگاه كرد ، روشن بود . برابر راهى بود در زير زمين كنده ، بهزاد قدم در آن راه نهاد . چون اندكى برفت درى پيدا شد ، بهزاد دست بر آن در نهاد ، گشوده شد . بهزاد سر در آن سردابه كرد ، گنبدى ديد از سنگ بريده و در ميان آن گنبد چشمهء آب در ميان حوضى برمىجوشيد ، اما كنارهاى حوض را تخته سنگهاى الوان انداخته در برابر آن حوض يك تختى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 690
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٩٠