تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 689

مساهمون:

ص٦٨٩
از ميان رانها بيرون كرده و دو چشم اندر آن بيشه انداخته و اين نامهاى بزرگ پروردگار را ميخواند . بهزاد را عظيم از آن جنى عجب آمد ، و ثنا گفت خدايرا عز و جل كه او را انواع بندگان هستند و جمله را از وحدانيت خود آگاه گردانيده است كه جمله او را مىپرستند و جمله را او رزق مىرساند . بهزاد در برابر آن پير جنى آمد و سلام كرد . پير جنى چون بهزاد را بديد گفت اى عجب اكنون من مدت چهارصد سال است كه از خلق عزلتى گرفته‌ام و درين موضع كه كناريست از كنارهاى جهان و گوشه‌ايست از گوشهاى عالم ، درين موضع ساكن شده‌ام . درين چهارصد سال درين موضع هيچ كس نديده‌ام . تو كيستى و از كجايى و بدين موضع هول چرا آمدى و از بهرچه آمدى و چه مراد دارى ؟ زود بگو و راست بگو ! بهزاد گفت اى بندهء خدا بدانك من مرد شوربخت و آشفته طالعم ، از خان‌ومان و ملك و مال و دوستان و عزيزان جدا مانده‌ام و درين مملكت ايمن افتاده‌ام . آوازهء شهر خفتگان شنيده‌ام ، آرزوى شهر خفتگان كرده‌ام كه آن شهر را تفرج كنم . اكنون مدتيست كه درين بيابان سرگردانيها كشيده‌ام و محنتها ديده‌ام كه تا بدين خندق سيماب رسيده‌ام . اكنون ميخواهم كه ازين خندق سيماب بگذرم بدان شهر خفتگان روم و آن شهر را تفرج كنم ، راه نمىيابم . آواز ترا درين بيشه شنيدم ، در عقب آواز تو آمدم . اكنون بگوى كيستى و درين موضع بىيار و بىمونس چه ميكنى ؟ و اگر نشان آن راه دارى بگوى . آن جنى گفت كه نه من انسانم بلك از جنس جنيانم و از خلق عزلتى گرفته‌ام و پشت بر دنيا و ارباب دنيا كرده‌ام و بذكر خداى تعالى مشغول شده‌ام و پرواى هيچ چيز در عالم ندارم و درين مدت چهارصد سال كه من درين بيشه مىباشم هرگز اين قدر بىكار نبوده‌ام كه ترا ديدم . از شهر خفتگان سؤال ميكنى و از گدشتن خندق مىپرسى ؟ من نميدانم كه راه چونست . زود از پيش من برو كه