تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 688

مساهمون:

ص٦٨٨
كنم و بخورم كه عظيم گرسنه‌ام . مركب را عنان بر طرف بالا كرد . چون بر قلهء آن كوه‌سار برشد ، بر آن طرف آن كوه عظيم بيشه‌يى پيدا شد كه در آن بيشه صد هزار درخت ميوه پيدا شد ، از انگور و انار و انجير و سيب و امرود ، و در پاى آن درختان گل و لاله و نسترن و انواع رياحين رسته و آبهاى زلال بر روى سبزه و در پاى درختان روان گشته و انواع مرغان بر سر درختان به « 1 » آوازهاى مختلف مشغول شده . بهزاد را عظيم خوش آمد و گفت خوش جايى و خوب مأواييست ! يك بار در ميان اين دره روم و تفرجى كنم و ميوه‌يى چند بچينم . چون مركب در دره راند ، از آن ميوها مىچيد و آن انواع گلها مىديد و مركب پيشتر مىراند . چون مقدار يك دو فرسنگ مركب براند ، هرچند كه پيشتر رفتى جايهاى خوب‌تر ديدى ، تا عاقبت از ميان آن بيشه آواز عظيم تند و بدهيبت برآمد . بهزاد آن آواز بشنيد ، گوش و هوش بدان آواز داشت . شنيد كه شخصى سخن ميگويد ، اما عجب تلفظى بر زبان مىراند ! بهزاد گوش كرد ، آن شخص به آواز بلند ميگفت : سبحان يا ذا الملك و الملكوت ، سبحان الحى الذى لاينام و لايموت ، سبوح قدوس رب الملايكة و الروح . بهزاد دانست كه اين نام يزدان ميبرد كه او را هجده هزار عالم است و در هر عالمى او را بنامى ميخوانند . بهزاد گفت عجب حالتيست ! درين موضع كيست كه يزدان پاك را ميخواند . مرا در عقب اين آواز ببايد رفتن تا چه بينم . بهزاد در عقب آن آواز ميرفت ، هرچند كه پيشتر رفتى آواز عظيم‌تر شدى . عاقبت برسيد در پاى كوه ميان دره در جاى عجب و مقام سخت غارى و بر در غار تخته سنگى افتاده و بر سر آن تخته سنگ شخصى نشسته ، نه آدمى بلك جنى اما عظيم پير و فرتوت گشته و از غايت پيرى موى اندام جمله ريخته و پوست تن بغايت تنك شده و بغايت ضعيف و نحيف گشته و زانوها از دوش گدرانيده و سر خود را
هامش
( 1 ) - در اصل : و .