تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 687

مساهمون:

ص٦٨٧
كه برفت آن درخت پيدا شد ، عظيم بزرگ ، سر بر فلك برآورده بود و جملهء آن بيابان را سايهء آن درخت گرفته بود ، چنانك راوى گويد كه نيم فرسنگ آن درخت سايه انداخته بود . بهزاد از بزرگى آن درخت عجب مانده بود ، مركب بپاى آن درخت راند و گرد آن درخت در سير درآمد . از پاى آن درخت راه عجب باريك ديد كه بر طرف دست چپ ميرفت . بهزاد در آن راه مركب مىراند . تا هفت شبانه‌روز ديگر برفت ، كوهى پيدا شد سر برابر برآورده بود ، عظيم سياه و بزرگ و باهيبت ، چنانك تا عمر بهزاد بود از آن عظيم‌تر و بزرگ‌تر كوهى نديده بود . بهزاد ميرفت تا بعد از سه شبانه‌روز بپاى آن كوه رسيد ، هيچ در آن كوه راه نبود ، در دامن آن كوه مىرفت تا بجايى تنگ رسيد . دربندى پديد آمد . چون بهزاد از آن دربند بگذشت در قفاى آن دربند خندقى چهل گز عرض او پيدا شد ، پر از سيماب لرزان . اگر به مثل مورچه‌اى پاى در آن خندق نهادى تمام فرو رفتى و بهلاك آمدى . بهزاد گفت خندق سيماب اينست و شهر خفتگان در قفاى اين خندق است و مرا ازين خندق ببايد گدشتن ، و ازين خندق چون بگذرم كه اين خندق اگر آب بودى بهر حال توانستمى گذشتن . اين آب نيست ، سيماب است ، چون كنم ؟ سنگى از زمين برداشت و در آن خندق سيماب انداخت . در آن خندق انداختن و فرو رفتن يكى بود . و يك شعلهء آتش از آن خندق برآمد و در هوا رفت . بهزاد گفت اكنون كارم مشكل شد ، خيلى زحمت كشيدم و بسيار بيابان بريدم تا بدين موضع رسيدم اما چه فايده كه راه پيش رفتن نيست و بازگشتن امكان ندارد . پس چون كنم ؟ راوى داستان روايت كند ازين داستان غريب كه بهزاد بسيار فكر كرد و از هر طرف نگاه كرد ، راه طلب كرد و نيافت . عظيم عاجز شد و درماند . چون سه شبانه روز بر كنار آن كوه بود هيچ چاره نيافت . بر بالاى آن كوه بيشه‌يى عظيم پيدا بود ، بهزاد گفت مصلحت در آنست كه حاليا بنقد بر قلهء اين كوه شوم و درخت ميوه پيدا